تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن - آنچه گذشت
سلام. واسه اونایی که هنوز ابنجا رو چک می کنن و واسه خودم و خودش؛

اتفاقای زیادی که این مدت افتاده:

آخرای خرداد یعنی در دو سال و 5 ماهگی با همکاری مامانم که اومده بود پیشم، شیر مادر ترک شد. البته هنوز که هنوزه مهسا یه وقتا میاد می چسبه بهم و گردنمو می خوره و خودشو لوووس می کنه.

نروژیش خیلی پیشرفت کرده، معلماش می گن کامل حرفاشونو می فهمه و جوابشونو می ده. از مهد کودک که میاد تا 1 ساعتی هنوز نروژی شعر می خونه و حرف می زنه، بعد سوئیچ می کنه . البته این اواخر در مورد فارسیش دچار مقادیری مشکلات شدیم؛ یعنی کمی تته پته می کنه ( لکنت :)  ) و فکر می کنم کمی زمان می خواد تا بتونه زبان انگلیسی رو شروع کنه. (آخه ترجیحن قراره بره مهد اینترنشنال ، اما ما فعلن دست نگه می داریم ، چون کلن مائیم که برنامه می ریزیم واسه دخترمون و هر بلایی که دلمون بخواد سرش میاریم.)

خیلی شعر و آواز می خونه. یعنی تقریبن یک روز در میون معلماش می گن که این دخترتون خیلی شاده و همیشه داره می خووونه و میوزیکاله و ....

روزای یکشنبه هر هفته باید ناخوناشو لاک بزنه و دامن بپوشه. ( ربطی به این نداره که تمام هفته هم دامن پاش بوده ...)

هر شب با سه چهار تا قصه و با تاکیدات شدید بنده می خوابه؛ برای فرار و در جهت تکمیل نامردی، تا میاد خوابش سنگین بشه ، هی آب می خواد و آب می خوره. معمولن 4-5 بار تکرار می شه این پروسه تا یک جایی که دیگه اینتروال چرت بالا می ره و اون ثانیهء تصمیم گیری خواب یا آب، اتفاق نمی افته و    دیگه لالا می کنه.

هفته پیش دماغش تا مرز شکستگی پیش رفت ، زخمی شد و به قاعده یک گلابی باد کرد؛ اما به خیر گذشت.  من و باباش 3 روز تو منگی و نابودی دست و پا زدیم و کم کم یه فکر برگشتن افتاده بودیم که دکتر، ما رو از تصمیمات قطعی بعدی نجات داد. فردای اینکه آبا از آسیاب افتاده بود و من رفته بودم مربیش رو یک گوشمالی حسابی بدم که چرا دختر من باید سوار دوچرخه بشه اونم تو سر پائینی، یاستین انقده هول کرده بود که منو دو سه بار بغل کرد و هی معذرت خواهی می کرد. آخه این مربیشون بی نهایت آدم سفتیه و خیلی کم برخوردای دوستانه داره. منم دلم سوخت و عوض جیغ و داد و ...، فقط با لحن ملایمی ازش خواهش کردم که" مواظب بچه ام باش؛ من و همسرم فقط تو این شهر همین یک دونه موجود آشنا رو داریم و نمی خوایم چیزیش بشه". مارته هم که یکی دیگه از مربیاشه و مهسا از همه بیشتر دوستش داره، روز اولی می گفت وفتی مهسا رو بردیم دکتر، خیلی خوب و  آروم بوده و اجازه داده دکتر معاینه اش کنه و همین طور که داشت قصه مظلومیت مهسا رو تعریف می کرد ، گریه اش گرفت، من و باباشم که دیگه هیچ چی .





مهسا تو بغل مارته ست.



گفتگو:

من: مهسا می خوای عروس شی ؟
مهسا: آره. ( از خوشحالی سرشو خیلی تکون می ده و می خنده)
من: با کی عروسی می کنی؟
مهسا :  مامان زینب

من: مهسا ابرا کجان ؟
مهسا: (دست می کشه رو صورتش، ابروهاشو نشون می ده) ایناهاش. ابروووو

مهسا: مامان ، خیارو  می خوام. (احتمالن تر کیبی از agurk( نروژیش)  با خیار )

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 15:21  توسط مامان |