
![]() |
![]() |
|
|
دیروز رفته بودیم گردش ، یک جایی اطراف شهرمون؛ یک ساحل و سنگ پرانی به دریا .
از ساحل بسمت دریا یک پل زده بودن که حدود 20 متر پیش رفتگی توی آب داشت. مصارف این پل: ماهی گیری ، کسایی که احیانن می خوان تو دریا شیرجه بزنن ، آدم هایی که نیاز به تمدد اعصاب دارن و دوست دارن مدتها تو سکوت پاهاشونو آویزون کنن و به صدای دریا گوش بدن و احساس شناوری توی آب بکنن بدون اینکه تنشون خیس بشه. تعدادمون زیاد بود . مهسا رو تمام مدت توی بغلم اسیرش کرده بودم. همه جمعیت اون لبه ها می رفتن و روی گوشه ای ترین نقطه های پل عکس یادگاری می گرفتن. دیدم محمد رفته نشسته روی یکی از اون لبه های پل. احساس درماندگی می کردم. برای امتحان شجاعت با همدیگه رکورد می شکوندن. با جیغ و فریاد اون رو عقب کشوندم . بعد از آرامش کمی جلوتر رفتم و یک جای امنی، روی یک صندلی امن، با هم عکس یادگاری گرفتیم. ******* دیشب خواب می دیدم رفتیم گردش و همه سرخوشیم و خوبیم و مهسا هم برای خودش راه می ره و بازی می کنه؛ نگاهم رو بر می گردونم می بینم که نیست. مهسا نیست .... ******* مدتهای زیادیه که حس امنیت درونی من، جای خودش رو به ترس و دلهره داده. از بس نشستم و تحلیلش کردم و تئوری و روش برای درمانش به خودم ارائه دادم، خسته شدم. دلم نمی خواد این ترسم باعث بشه دخترم و همسرم از تجربه چیزایی که دوست دارند باز بمونن. نظر تکمیلی: هفته پیش همین پل رو تنهایی بالا آومده بودم، تا آخرین لبه هاش رو امتحان کرده بودم و حتی -با کمی جرأت- از اون بالا ، به آبهای زیر پل خیره شده بودم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 11:29 توسط مامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
مامان بابا مهسا |
|
EESS
|