تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
 شعر گفته خانوم واسه قضیه حتی! اولین شعرش رو دیروز صبح تو ماشین، تو فاصله سرکار باباش و مهدکودک گفت:

ما خونه مون رو رنگ می کنیم

ما می تونیم خونه مونو رنگ کنیم

مهسا-مامان- بابا خونه مون رو رنگ می کنیم

ما می تونیم ما می تونیم


از دیروز تا حالا ، دو سه بار دیگه هم همین هایکو رو با همین مضمون هی می خونه فقط "می تونیم " ها و "رنگ می کنیم " ها پس و پیش می شن.

فکر کنم جرقه این هنرنمایی بچه م می تونه نقاشی دیوارای مهدکودکشون باشه ؛ تو رویاهاش پرورونده خیالِ

قلتک نقاشی توی دستاش

یه روز گرم و آفتابی ،

مامان و باباش می گن و می خندن و خونه رو رنگ می کنن؛

دیگه خبر نداره از ناامیدی که ...  

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 17:3  توسط مامان | 
سلام. واسه اونایی که هنوز ابنجا رو چک می کنن و واسه خودم و خودش؛

اتفاقای زیادی که این مدت افتاده:

آخرای خرداد یعنی در دو سال و 5 ماهگی با همکاری مامانم که اومده بود پیشم، شیر مادر ترک شد. البته هنوز که هنوزه مهسا یه وقتا میاد می چسبه بهم و گردنمو می خوره و خودشو لوووس می کنه.

نروژیش خیلی پیشرفت کرده، معلماش می گن کامل حرفاشونو می فهمه و جوابشونو می ده. از مهد کودک که میاد تا 1 ساعتی هنوز نروژی شعر می خونه و حرف می زنه، بعد سوئیچ می کنه . البته این اواخر در مورد فارسیش دچار مقادیری مشکلات شدیم؛ یعنی کمی تته پته می کنه ( لکنت :)  ) و فکر می کنم کمی زمان می خواد تا بتونه زبان انگلیسی رو شروع کنه. (آخه ترجیحن قراره بره مهد اینترنشنال ، اما ما فعلن دست نگه می داریم ، چون کلن مائیم که برنامه می ریزیم واسه دخترمون و هر بلایی که دلمون بخواد سرش میاریم.)

خیلی شعر و آواز می خونه. یعنی تقریبن یک روز در میون معلماش می گن که این دخترتون خیلی شاده و همیشه داره می خووونه و میوزیکاله و ....

روزای یکشنبه هر هفته باید ناخوناشو لاک بزنه و دامن بپوشه. ( ربطی به این نداره که تمام هفته هم دامن پاش بوده ...)

هر شب با سه چهار تا قصه و با تاکیدات شدید بنده می خوابه؛ برای فرار و در جهت تکمیل نامردی، تا میاد خوابش سنگین بشه ، هی آب می خواد و آب می خوره. معمولن 4-5 بار تکرار می شه این پروسه تا یک جایی که دیگه اینتروال چرت بالا می ره و اون ثانیهء تصمیم گیری خواب یا آب، اتفاق نمی افته و    دیگه لالا می کنه.

هفته پیش دماغش تا مرز شکستگی پیش رفت ، زخمی شد و به قاعده یک گلابی باد کرد؛ اما به خیر گذشت.  من و باباش 3 روز تو منگی و نابودی دست و پا زدیم و کم کم یه فکر برگشتن افتاده بودیم که دکتر، ما رو از تصمیمات قطعی بعدی نجات داد. فردای اینکه آبا از آسیاب افتاده بود و من رفته بودم مربیش رو یک گوشمالی حسابی بدم که چرا دختر من باید سوار دوچرخه بشه اونم تو سر پائینی، یاستین انقده هول کرده بود که منو دو سه بار بغل کرد و هی معذرت خواهی می کرد. آخه این مربیشون بی نهایت آدم سفتیه و خیلی کم برخوردای دوستانه داره. منم دلم سوخت و عوض جیغ و داد و ...، فقط با لحن ملایمی ازش خواهش کردم که" مواظب بچه ام باش؛ من و همسرم فقط تو این شهر همین یک دونه موجود آشنا رو داریم و نمی خوایم چیزیش بشه". مارته هم که یکی دیگه از مربیاشه و مهسا از همه بیشتر دوستش داره، روز اولی می گفت وفتی مهسا رو بردیم دکتر، خیلی خوب و  آروم بوده و اجازه داده دکتر معاینه اش کنه و همین طور که داشت قصه مظلومیت مهسا رو تعریف می کرد ، گریه اش گرفت، من و باباشم که دیگه هیچ چی .





مهسا تو بغل مارته ست.



گفتگو:

من: مهسا می خوای عروس شی ؟
مهسا: آره. ( از خوشحالی سرشو خیلی تکون می ده و می خنده)
من: با کی عروسی می کنی؟
مهسا :  مامان زینب

من: مهسا ابرا کجان ؟
مهسا: (دست می کشه رو صورتش، ابروهاشو نشون می ده) ایناهاش. ابروووو

مهسا: مامان ، خیارو  می خوام. (احتمالن تر کیبی از agurk( نروژیش)  با خیار )

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 15:21  توسط مامان | 
ما در این عکس ها به موسی شبیه تریم تا خودمان.














این گونه است که مامان بزرگمان را بدنبال یک توپ می فرستیم و خودمان هم ساپورتشان می کنیم نکند راه را گم کنند.










+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 1:4  توسط مامان | 













+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 17:55  توسط مامان | 
دیروز رفته بودیم گردش ، یک جایی اطراف شهرمون؛ یک ساحل و سنگ پرانی به دریا .

از ساحل بسمت دریا یک پل زده بودن که حدود 20 متر پیش رفتگی توی آب داشت.
مصارف این پل:
ماهی گیری ،
کسایی که احیانن می خوان تو دریا شیرجه بزنن ،
آدم هایی که نیاز به تمدد اعصاب دارن و دوست دارن مدتها تو سکوت پاهاشونو آویزون کنن و به صدای دریا گوش بدن و احساس شناوری توی آب بکنن بدون اینکه تنشون خیس بشه.

تعدادمون زیاد بود .
مهسا رو تمام مدت توی بغلم اسیرش کرده بودم.
همه جمعیت اون لبه ها می رفتن و روی گوشه ای ترین نقطه های پل عکس یادگاری می گرفتن.
دیدم محمد رفته نشسته روی یکی از اون لبه های پل. احساس درماندگی می کردم.
برای امتحان شجاعت با همدیگه رکورد می شکوندن.
با جیغ و فریاد اون رو عقب کشوندم .
بعد از آرامش کمی جلوتر رفتم و یک جای امنی، روی یک صندلی امن، با هم عکس یادگاری گرفتیم.

*******

دیشب خواب می دیدم رفتیم گردش و همه سرخوشیم و خوبیم و مهسا هم برای خودش راه می ره و بازی می کنه؛ نگاهم رو بر می گردونم می بینم که نیست. مهسا نیست ....

*******

مدتهای زیادیه که حس امنیت درونی من، جای خودش رو به ترس و دلهره داده. از بس نشستم و تحلیلش کردم و تئوری و روش برای درمانش به خودم ارائه دادم، خسته شدم. دلم نمی خواد این ترسم باعث بشه دخترم و همسرم از تجربه چیزایی که دوست دارند باز بمونن.


نظر تکمیلی: هفته پیش همین پل رو تنهایی بالا آومده بودم، تا آخرین لبه هاش رو امتحان کرده بودم و حتی -با کمی جرأت- از اون بالا ، به آبهای زیر پل خیره شده بودم.







+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 11:29  توسط مامان | 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 17:5  توسط مامان | 
* هفته پیش مهسا برای اولین بار گفت : مامان آب آب : تا قبل از این همیشه به " آب " می گفت "با"

* 2 هفته ای می شه که مهسا خانوم خیلی قشنگ و منظم و مرتب میاد سلام می کنه : اَلام ( هنوز سین رو خیلی خوب نمی تونه ادا کنه ، بعضی کلمه هایی رو که چند تا سین دارند یکیش رو می گه مثلا سوسیس می شه : ئوئیس ) خیلی هم با آهنگ قشنگی سلام رو می گه : ابروهاش رو می ده بالا ، سینش رو یه کم می کشه و کمی هم خنده همراش می کنه. کلن راهشو بلده که کی ها باید ازین سلاما بگه چون بلافاصله بعدش یک چیزی طلب می کنه که ...

* فتیله همیشه جزو برنامه های محبوب مهسا بود بخاطر آهنگاشون و شعراشون و مسخره بازی هاشون . اینجا هم ما دانلود می کنیم می بینه . میدونین چجوری می گه فیتیله؟ "لیلی یِله"

* الان یک ماهی می شه که مهسا اسم باباش رو هم صدا می کنه . مَمَد ( محمد) یک مدتی اون اوائل منو به اسم کوچیکم صدا می کرد و می گفت "اِی اَب" ، بعد شدم "ماما اِی یَب" . محمد هم کلن همیشه بابا بود. اما جدیدن که مهسا خانوم کارهاشون جدی تر شده و اوامرشون بی برو برگرد ، جفتمونو به اسم کوچیک صدا می کنه : اِینب و ممد ؛ اگه تاخیری از جانب ما صورت بگیره هم انقدر می گه و می گه و با صدای بلند داد می زنه که از رو می ریم و به هر چی که بگه گوش می دیم.

* بچه م خیلی پیتزا دوست داره. همین که می بینه چراغ فر روشن شده ، ذوق می کنه و با عشق فراوون خودشو به من می رسونه که "مامان پیزا؟" و کلی هم سرشو تکون می ده که واقعن پیزا داریم؟؟ و اونوقت من با کمال شرمندگی اعلام می کنم که نه مثلن شلغم پلو داریم با اسفناج تنوری و اونوقت دخترم درب و داغون بر می گرده به باباش می گه که "ماما پیزا نه ". شما بودین همون موقع واسه دخترتون پیتزا سفارش نمی دادین ؟ اما من اینکارو نمی کنم. در اینگونه مواقع بنده می رم یک سالاد بسیار زیادی درست می کنم و سر شام شلغما رو یه جوری با سالاد به خوردش می دم و بعدش می شینم کل بقیه سالادو خودم می خورم و اینجوری روحمو از عذاب وجدان نجات می دم. چون بابایی خونه ما تاکید دارن که ما باید بیشتر غذاهای سالم و بهداشتی بخوریم و کمتر فست فوود ؛)



                



پی نوشت: انقده تا حالا فیلم دانلود کردیم که با خودم فکر می کنم به جرم قاچاق فیلم و رعایت نکردن قوانین کپی رایت، میان ما رو شناسایی می کنن دیپورتمون می کنن.

اونموقع که تو خونه دانشگاه بودیم 3-4 بار اینترنتمون قطع شد . با دوتا لپتاپ دانلود می کردیم. بار اول که از محدوده مجاز زد بالا ، اینترنت قطع شد . ما که یک سوکت دیگه هم تو خونه داشتیم دوویدیم و کامپیوترو زدیم به اون یکی سوکت؛ بعد از بیست دقیقه ( زمان ردیابی سیستم به صورت اتوماتیک) اون هم قطع شد. فرداش که لپتاپمو آوردم دانشگاه ، اینترنت اتاقم هم قطع شد نه می تونستم پرینت بگیرم نه اتلووکم بالا میود .
بعد از دو سه بار سعی و خطا کاملن با شرایط کار آشنا شدیم. شبکه دانشگاه آی پی کامپیوترا رو شناسایی می کرد و اونوقت ما از هر لاین دیگه ای به اینترنت دانشگاه متصل می شدیم اون رو هم از کار مینداخت.
ما هم که نمی تونستیم از دانلود کردنمون بگذریم روش دیگه ای رو جایگزین کردیم ، با یک سوکت تا جایی که قطع می شد دانلود می کردیم، اونوقت تو اون مدت 2-4 روزه ای که دوره قطعی اینترنتمون بود، فقط 20-40 دقیقه اینترنت داشتیم دیگه. صفحه ها رو آفلاین باز می کردیم ،کابل اینترنت و می زدیم ،20 صفحه رو ریفرش می کردیم ، کابل رو در می آوردیم؛ سر می کردیم تا این دو سه روز تموم شه . کلن بگم ما 2 ماه خونه دانشگاه بودیم، 3 بار اینترنتمون قطع شد: 2بار هرکدوم دو روز. 1 بار 4 روز . احتمالن ملتی که بعد از ما اومدن برای 8 روزی اینترنتشون کار نمی کرده :)

اما اینجا(خونه جدید) ؛ پولشو می دیم پس دانلود می کنیم.




+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 13:54  توسط مامان | 
امروز داشتم فکر می کردم که هم موهام درد می کنه ، هم پام ، هم گردنم ، هم مغزم ، هم کمرم. خیلی بده نه ؟ دلمو خوش کردم که صبحها از دم در خونه تا دانشگاه 5 دقیقه سر بالایی رو پیاده می رم و ورزش می کنم.

حالا چیکار کنم نمی دونم ؟؟
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 18:24  توسط مامان | 
سلام ،

 

مهسا خانوم خوبِ خوبه.

از مهد که میاد کلی برامون از کارا و بازیهاش تعریف می کنه، شعرا و آوازاشونو می خونه ( ما هم تقریبن ۵۰٪ زبونشو می فهمیم)، شبا به عشق مهدکودک می خوابه ( ۱۰:۳۰-۱۱)، روزا زنبیل و سبدشو برمی داره می ره دده برام به به بخره(البته برای باباش مداد می خره)، دوست داره توی تمام کارا شرکت کنه، زمینا رو تی می کشه و جارو می کنه، لباسارو از ماشین لباسشویی در میاره و پهن می کنه ، توی تمام قابلمه ها غذا می پزه و برامون میاره؛ با این وجود هنوزم شیر می خوره و پوشکیه

با هم نقاشی می کشیم و پازل درست می کنیم، شعر می خونیم و حرف می زنیم، شبا با هم چایی میخوریم و فیلم می بینیم ، دست و صورتمونو می شوریم و دندونامونو مسواک می زنیم و زیاد همدیگه رو بوس می دیم و بغل می کنیم ...

بچه ام عین مامانش عاشق سالاده و بیرون رفتن رو خیلی دوست داره، عین باباش، آوازای سنتی دوست داره و طبعش لطیفه و عین تمام دخترای دنیا خیلی حرف می زنه و در ضمن به تیپ و ظاهرش هم اهمیت می ده و همه اش خودشو تو آینه چک می کنه.

 

این همون متکایی ه که دفعه پیش گفتم

 

 

در باب قضیه دلتنگی، همه می گن دو سه ماه اول اینطوره، جنبه های مثبتش رو ببین، به فکر چیزایی باش که بدست آوردی، نه از دست دادی... منم کلن چون آدم مثبتی ام و خیلی حرف گوش کن، سرم رو می اندازم پایین و با خودم می گم چشم، ای افکار متواری وسرگردان ، از این مغز مغشوش و لهیده من بیرون بروید و من را با مهسا و محمد و درس هایم تنها بگذارید.

سه ثانیه بعد دوباره یکی به من میگه: الهی بمیرم که من بهار تهرونو نمی بینم، الهی بمیرم که پنجره خونه مون رو به البرز باز نمی شه، الهی بمیرم که به این زودیها شمال نمی رم، الهی بمیرم که چقده دلم می خواد مریم و زهرا رو ماچ کنم، الهی بمیرم که چرا خورشید اینجا گرم نیست، خلاصه می گه می گه تا به مسائل اساسی تر می رسه.. الهی بمیرم که چرا وضع مملکت من با این همه سرمایه و استعداد اینطوریه، الهی بمیرم که "کنام پلنگان و شیران شده" و ...

شاید هم خیلی زوده برای اینکه نسبت به این سرزمین و زندگی اینجام احساس تعلق کنم ،فعلن که خیلی احساساتم متناقض و درهمند. البته من سعی خودمو می کنم که اینجا همه اش گل و بلبل باشه و از شیرین کاری های مهسا بنویسم

پی نویس: می دونین دیدن یک پژو ۴۰۵ توی خیابون یا گلاب به روتون (اسائه ادب نشه) یک آفتابه توی دستشویی دانشگاه چقدر ممکنه یه آدم رو شاد و شنگول کنه :)

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 16:4  توسط مامان | 
سلام به همه دوستای گلم که مدتیه صداشونو نشنیدم و ندیدمشون و ...

امروز مهسا و بچه های مهدشون، رفتن موزه حیوانات. فسقلی های قد و نیم قد،مثل متکاهای متحرک (از فرط لباس پوشیدن)، تیلیک تیلیک تو خیابونا راه میفتن، از این سر رودخونه می رن اونور رودخونه. خدارو شکر که امروز بارون و برف نیومد، هر چند اگه میومد هم در برنامه مهد هیچ تغییری ایجاد نمی شد، فقط من از صبح تا عصر هی نگران می شدم و حرص می خوردم.

راستی آفتاب تو شهر ما داره طولانی تر می شه و این خودش یعنی زندگی :)

پی نویس :دلتنگی چیزی نیست که بشه اونو پشت تمام کلمه های دنیا قایم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 17:8  توسط مامان | 
دوستای گلم و خانواده عزیزم،

سلام

ما الان یه هفته است که به سرزمین جدیدمون نقل مکان کرده ایم و فعلن داریم با سعی و خطا و تلاش زیاد، زندگیمون رو به حرکت می اندازیم. آزار دهنده ترین چیز، نبودن اوناییه که خیلی بهشون دلبسته ایم و دوستشون داریم.

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم!

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم!

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 19:4  توسط مامان | 
نمی دونم برای مهسا باید واکسن مننژیت بزنم یا نه؟ منشی دکترش (دکتر مرندی) می گفت نه، لازم نداره بزنی و اگه گفتن آنفولانزا هم بزنین، فقط اونو بزنه. از طرف دیگه زنگ زدم به این آدرسهای هلال احمری که کاروانمون مشخص کرده (هلال احمر شمیران)، زنه می گه تندتر حرف بزن کار دارم :| با سرعت می پرسم واکسن آنفولانزا بیایم بزنیم؟ میگه "آنفولانزا که نداریم برین فلان جا و ... اما بچه تو بیار مننژیت بزنه ".منم دیگه حوصله جرو بحث نداشتم. حالا دوباره باید صبر کنم ساعت 2 بشه زنگ بزنم مطب دکتر، باهاش عملیات واکسن رو چک کنم و بعد سرمون بندازیم بریم از کجای این شهر می تونیم واکسن آنفولانزا پیدا کنیم، بزنیم تا مشکلی پیش نیاد. حالا همه کارا ریخته توی همدیگه. 1شنبه دیگه ساعت 12 می ریم. کارام رو تا سه شنبه باید تحویل رئیسم بدم. باید به استادم زنگ بزنم و اوضاع رو براش شرح بدم. هنوز لباسامون (لباسای سفید احرام) آماده نیست. باید توی همین سه روزه حقوقمو بگیرم. سه شنبه همین هفته عروسی داریم(خودش یه پروژه است). کولر هنوزم خرابه. خانوادگی واکسن نزدیم. وسایل سفر. باید برای زهرا (خواهرم) فیلمهای مهسا رو بریزم که مامانم که دو هفته دیگه داره می ره پیشش با دست پر بره و هزار تا دیگه. آخه من چقده بدبخت و تنبلم که همه کارام باید بمونه ثانیه آخر...:(
+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 11:10  توسط مامان | 
دیروز دندون سیزدهم مهسا دراومد و آبجی تون می ره که دکترا بخونه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 10:17  توسط مامان | 
از اون جایی که بابایی خونه ما، مقدار زیادی ادیب تشریف دارند و خیلی دوست دارند مهسا خانوم، سعدی و حافظ و مولانا رو از همین بچه گی بشناسه و روح لطیف ادبیات فارسی تو وجودش جاری بشه ، از همان اوایل نوزادی برای مهسا خانوم حکایت سعدی و شعر حافظ می خوندند و با آوازهای زیباشون، هم بنده و هم ایشون رو مستفیض می کردند. البته باید اذعان کرد که، این شعر خوندن ها خیلی هم بی تأثیر نبوده و مهسا هم کم و بیش اهل آواز خوندن شده و یه وقتا خودش شروع می کنه به زبون خودش چه چه می زنه و...
اما شعرهایی که من از بچه گی براش می خونم بسیار متفاوته و کلن فرهنگ ایرانی میرانی سرش نمی شه، بیشتر فانتزی و بچه گانه است و گل و بلبل و بزن و برقص و....

اولین شعرهای مهسا اسب کرنگ بود که همیشه براش می خوندم ( معمولن موقع تعویض پوشک:) )و مهسا تقریبن 8 ماهه بود که رفلکس نشون می داد و بندهایی رو که *هی* داشت، با من می گفت:

اسب کرنگی را دیدم. توجنگلی تنها، هی ؛
رفتم جلو با بوس وناز ، کرنگ و زین کردم .
هی هی هی کرنگ بلا
تو یار قشنگ منی.
هی هی هی سمند طلا
تو اسب زرنگ منی.
وقتی پریدم رو زینش یهو پرید اسبم، هی.
...

شعر بعدی، ببعی بود:
ببعی میگه بع بع
دنبه داری نه نه
پس چرا می گی بع بع
مهسا *بع بع* و *نه نه* رو می گفت و تا مدتها اون قسمت سوم (بع بع آخر) رو هم *نه نه* می گفت که البته جدیدن اصلاحش کرده.

یه شعر دیگه که اون رو هم از زمان نوزادی می خوندم، شعر خروسه:
خروس خروس بله
زرد و ملوس بله
خروس خروس بله
تاج عروس بله
بیا بریم خونه مون، بهت بدم آب و دون
آآآ ی ی ی
به به چه خروسی، چه حیوون ملوسی
ببین بال و پرش رو ، ببین تاج سرش رو
چه خروس نازی ، واسه مرغا می کنه گردن درازی
......
مشارکت مهسا در این شعر به قسمت های *بله* و *آآآی ی ی* منتهی می شه و کلن جزو شعرهای محبوبشه.

توی این وسطا بود که شعرهای تولدت مبارک و اتل متل توتوله رو هم یاد گرفت که البته بچه ام طبق نسخه های خودش شعر ها رو می خونه:
ربابه رباری ربابه رباری (مبارک مبارک تولدت مبارک)
اده مده توتوده (اتل متل توتوله)
و ...

شعر جدیدی که 1.5 ماهی می شه که بلد شده عمو زنجیربافه که مهسا بله هاش رو می گه .از طرف دیگه قسمت بخور وبیا رو هم می گه: *بیا بیا* و صدای حیواناتش رو هم در میاره، چون بسیار استاد شده.

شعر دیگه ای که بابابزرگش بهش یاد داده (بابای بابایی)، شعر جمجمک برگ خزونه که مهسا توی این شعر فقط دستاشو روی دستای بابا یا باباییش می سابونه (آخه این شعر یه جور شعر بازیه که 2نفر دستاشون رو مشت می کنن و روی هم می ذارن و تکون می دن) و کلمه های خاصی رو نمی گه.

مهسا معمولن همه این شعرها رو با حرکات ریتمیک دست و سرش مخلوط می کنه و کلن شعر خوندن تبدیل به یک نمایش با حرکات موزون و دست و آواز تبدیل می شه که نمی دونم می تونه من و مهسایی رو به اون اهداف غایی بابایی در شناخت و یادگیری شعر فخیم و گرانقدر پارسی، برسونه یا نه :؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 10:49  توسط مامان | 
سلام به همه عزیزای دلم و خوشگلای گلم.
حال شما که خوب است(از بر و رویتون پیداست)، حال ما هم بهتر است. به حمداله ملالی نیست جز دوری روی مبارکتر از ماه شما.

امروز که اینها را برای شما می نویسم، سالروز ازدواج من و محمد است - 7 مرداد سنه 1378 -
عمر بسی طولانی ای بر ما گذشته و روزهای شیرین و شور زیادی را چشیده ایم.

تصمیم های خیلی زیادی توی زندگیمون بوده که اونها رو عملی کردیم و بعضی ها رو هم به غفلت سپردیم و شامل مرور زمان و سستی هامون شده.
روزهایی بوده که خستگی های زیادی رو از تن و روح همدیگه زدودیم و روزهایی هم بوده اند که خستگی روی طراوتمون گذاشتیم و شب رو با تلخی ها سپری کردیم.
خیلی وقتها، شک و تردیدها رو رفع کردیم و همدیگه رو آروم کردیم اما مواقعی هم بودند که همدیگه رو تو ابهام نگه داشتیم و آرامش رو از دنیای دو طرفه مون دریغ کردیم.
یه وقتا به هم گریه کردیم و یه وقتا از دست هم، یه وقتا با هم خندیدیم و یه وقتا به هم.
روزهایی بوده که پیرهنامونو پاره کردیم و همدیگه رو تا آخر دنیا زجر دادیم اما بعد همدیگه رو بوسیدیم و ناز کردیم و شادترین روی زمین بودیم...

من و همسرم با همدیگه از بچگی در اومدیم ،بزرگ شدیم، قد کشیدیم، دانشگاه رفتیم و برگشتیم، غذا پختیم، چاق شدیم، لباسهای نو خریدیم و قدیمی ها رو دور ریختیم، کیک و بستنی و لبو و کباب خوردیم، با دستهای پر از خرید از فروشگاه برگشتیم و چیزهارو یکی یکی به هم نمایش دادیم و سرجاشون چیدیم، اسباب کشی کردیم و خونه مون رو عوض کردیم، گلدون های گلمون رو انتخاب کردیم و بهشون آب دادیم، کبوتر روی بالکنمون رو مراقبت کردیم و بهش غذا دادیم، رستورانها و شهرهای زیادی رو تجربه کردیم،با هم و برای هم شعر خوندیم و آواز گوش دادیم، با هم کتاب خوندیم و کتابها رو از هم قاپیدیم و سرشون دعوا کردیم، با هم فیلم دیدیم و لذت بردیم، بچه دار شدیم و داریم بزرگش می کنیم، و هزار تا چیز که فقط خودم و خودش می دونیم و خیلی قابلیت عمومی شدن نداره...

خوشحالم از اون چه تا به حال کردم، خیلی راضیم از این سیر زندگی خودم و خودش. برای جفت ما بهترین حالت همین می تونست باشه و خدا رو شکر می کنم که این انتخاب درست رو به ما نشون داد. اشتباهاتم رو تقریبا می دونم و سعی می کنم کمتر مرتکبشون بشم( یا اصلا نشم)، اخلاقم رو هم سعی می کنم بهترش کنم(hope so!!) از طرفی، می دونم هیچ چیز توی این دنیا دائمی نیست و شاید نتونم همین خوشبختی ام رو هم بیمه کنم، اما مطمئنم که ، خونه ای ، که جایی برای ما سه نفر داشته باشه، می تونه آرومترین و امن ترین نقطه این دنیا باشه، چون اینو تجربه کردم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 13:9  توسط مامان | 
خدا جون ، می بینم که می خوای سرو وضعمونو مرتب کنی و قشنگ مهمونمون کنی. از رفتارت بی نهایت خوشم اومد. همش فکر می کردم ، نمی شه، نه دیگه محاله، فکرشم نکن، اما حالا شد. می دونی ممنونتم. دوستت دارم، خیلی گُلی. تو بمن خیلی لطف داری اما خودت منو بهتر می شناسی که. یه مقداری قدر نشناسِ نمکدون بشکنم. قول می دم سعی کنم خودمو درست کنم. تو از من ناامید نشو ، به مهسا و محمدم بگو نشن ، خودم درستش می کنم...
به سلامتی داریم می ریم مکه، ایشالا توی شهریور، سه تایی .

پ.ن.:مدتیه که روزها برای کل خانواده مون پر از اضطراب و تردیده . شاید قبل از مکه رفتنمون، تکلیفمون یه سره بشه. اما از خدای خوبم می خوام که هر چی خوبه، پیش بیاد، چون غیر از این ازش انتظار ندارم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 13:59  توسط مامان | 
مادر موسي، چو موسي را به نيل
در فکند، از گفته‌ي رب جليل
خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه
گفت کاي فرزند خرد بي‌گناه
گر فراموشت کند لطف خداي
چون رهي زين کشتي بي ناخداي
گر نيارد ايزد پاکت به ياد
آب خاکت را دهد ناگه به باد
وحي آمد کاين چه فکر باطل است
رهرو ما اينک اندر منزل است
پرده‌ي شک را برانداز از ميان
تا ببيني سود کردي يا زيان
ما گرفتيم آنچه را انداختي
دست حق را ديدي و نشناختي
در تو، تنها عشق و مهر مادري است
شيوه‌ي ما عدل و بنده پروري است
نيست بازي کار حق، خود را مباز
آنچه برديم از تو، باز آريم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دايه‌اش سيلاب و موجش مادر است
رودها از خود نه طغيان مي کنند
آنچه مي گوئيم ما، آن مي کنند
ما، به دريا حکم طوفان مي دهيم
ما به سيل وموج فرمان مي دهيم
نسبت نسيان به ذات حق مده
بار کفر است اين، به دوش خود منه
به که برگردي، به ما بسپاريش
کي تو از ما دوست‌تر ميداريش
نقش هستي، نقشي از ايوان ماست
خاک و باد و آب، سرگردان ماست
قطره‌اي کز جويباري ميرود
از پي انجام کاري ميرود
ما بسي گم گشته، باز آورده‌ايم
ما، بسي بي توشه را پرورده‌ايم
ميهمان ماست، هر کس بينواست
آشنا با ماست، چون بي آشناست
ما بخوانيم، ار چه ما را رد کنند
عيب پوشيها کنيم، ار بد کنند
کشتي اي ز آسيب موجي هولناک
رفت وقتي سوي غرقاب هلاک
تندبادي ، کرد سيرش را تباه
روزگار اهل کشتي شد سياه
طاقتي در لنگر و سکان نماند
قوتي در دست کشتيبان نماند
بندها را تار و پود از هم گسيخت
موج از هر جائي که راهي يافت ريخت
هر چه بود از مال و مردم ، آب برد
زان گروه رفته طفلي ماند خرد
طفل مسکين چون کبوتر پر گرفت
بحر را چون دامن مادر گرفت
موجش اول وهله چون طومار کرد
تندباد انديشه پيکار کرد
بحر را گفتم دگر طوفان مکن
اين بناي شوق را ويران نکن
در ميان مستمندان ، فرق نيست
اين غريق خرد بهر غرق نيست
صخره را گفتم مکن با او ستیز
قطره را گفتم بدان جانب مريز
امر دادم باد را ، کان شيرخوار
گيرد از دريا ، گذارد در کنار
سنگ را گفتم به زيرش نرم شو
برف را گفتم ، که آب گرم شو
صبح را گفتم به رويش خنده کن
نور را گفتم ، دلش را زنده کن
لاله را گفتم که نزديکش بروي
ژاله را گفتم که رخسارش بشوي
خار را گفتم ، که خلخالش مکن
مار را گفتم که طفلک را مزن
رنج را گفتم ، که صبرش اندک است
اشک را گفتم مکاهش ، کودک است
....................................
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 14:51  توسط مامان | 
امروز صبح که می اومدم سرکار ، قرار بود مهسا با بابائیش بره خونه مامانم اینا. بچه ام تا فهمید که من می خوام برم ، می زد توی سر خودش و گریه می کرد. آخه مامان من، چرا اشک منو درمیاری؟ مامانم من که نمی تونم همیشه پیشت بمونم ، تو که می دونی من اگه تو خونه بمونم می میرم و خل می شم، مگه دلت نمی خواد مامانت زنده و سرحال باشه؟ مگه نمی خوای مامان خوب و بدرد بخوری باشه؟ پس چرا گریه می کنی و دل منو میشکنی؟تازه دوشنبه ها هم که می مونم پیشت وبا هم حال می کنیم ، پس گلکم کمتر بی قراری کن. یه کم که بازی کنی و چیز میز بخوری و قصه گوش بدی ، میام پیشت ، بغلت می کنم، با هم حرف می زنیم و همدیگه رو آروم می کنیم. بعدشم بابایی میاد و سه تایی دور همدیگه زندگیمون رو مزه می کنیم . فعلا این مدت رو این مدلی می گذرونیم ، شاید فردا اتفاق بهتری بیفته و روزامون بلندتر بشه ;)
+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 14:13  توسط مامان | 
                      

             چه عشقی می کنم من !!

امروز بچه ام رفت روی تختِ ما، سرشو گذاشت رو متکا، شروع کرد به خروپف. حالا تو خونهء ما کی خروپف می کنه و بعدشم کلن حاشا، خودتون حدس بزنین ( بابا جون کلینیک درمان خروپف هم اختراع شده ، برو خودتو معرفی کن :)))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 1:55  توسط مامان | 
 یه نکته جالب در مورد مهسا بگم .

جدیدا می خوام بهش آموزش دستشویی رفتن و این صحبتا رو بدم. هروقت بهش می گم بیا بریم جیش کن ، میاد دم در حموم ، شروع به حموم حموم گفتن می کنه و لباساشو در میاره. بهش می گم مادر من ،آخه چرا لباساتو در میاری؟ کی خواست بره حموم !!! می گه مامان، نیست که توالت فرنگی تو حمومه ، منم هی این دو تا موضوع رو قاطی می کنم. از اون طرف، تقریبا هر بار که پیف می کنه، تو اون دقایق اولیه راه میفته دور خونه ، صدای پیف پیف در میاره ، اعلام موقعیت می کنه. اما وقتی بهش می گم برو بخواب، بیام پوشک ،    مسابقه دو آغاز می شه . من بدو ، مهسا بدو . البته فعلا که برنده همیشگی منم . 

( احتمالا روزی که مهسا اینارو می خونه ،تو دلش مطمئنه که دیگه مامانش تو مسابقه ها نمی بره)

عکس زیر مال شماله، سه هفته پیش!

 

                           مهسا و جاده

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 12:48  توسط مامان | 
سلام ،
یعنی من خجالت نکشیدم ، اومدم اینجا رو دوباره آپ کردم. اما خیلی خوشحالم که دوباره در خدمت همیم .
البته از من هیچ چیزی بعید نیست ! ممکنه دوباره فردا پشیمون بشم و گم بشم و...
نکته جالب اینه که فیلترشکن لازم رو هم پیدا کردم ، یعنی از سرِکار هم می تونم بنویسم ، آها من یک ماهه رفتم سرکار و این می تونه یکی از دلایل غیبتم باشه.

از مهسا براتون بگم که برای خودش خانومی شده.
کم وبیش توی تخت خودش می خوابه ، یعنی شب تو اتاق خودش می خوابه ، صبح رو تخت ما از خواب بیدار می شه :) خیلی حرف می زنه و کار وباراش زیاد شدن، حتی مثلن تو خواب، یدقه که چشماشو باز می کنه یه چیزی می گه و دوباره می خوابه .
حرفای جورواجور زیاد میزنه ولی اگه ایما و اشاره خودش نباشه ، کارِم دراومده . تا بیام منظورشو بفهمم اشکاش در می یاد و... کلمهء نه رو هم معمولا سه بار پشت سر هم می گه که طرف رو حسابی کنف کنه .
از اون طرف میزان لگو بازیش هم زیاد شده ، پازل های بزرگ هم دوست داره . خیلی بازی و رفاقت با بچه ها رو دوست داره و فوری بوسشون می کنه. کلن دخترم خیلی لطیف و احساساتی شده و من می ترسم نکنه به من بره (چونکه من از اونایی هستم که اشکشون دم مشکشونه و احساسات حرف اول رو تو تصمیمات منطقی شون می زنه !!!! در هر صورت خدا به خیر کنه)

فکر می کنم اگه روز به روز آپ کنم ، می تونم پست های جذابتری داشته باشم و مهسا رو هم ، در اطلاع روند زندگیش بذارم .
فعلا امروز رو به من ببخشید که خیلی درهم و شکسته شد.
+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 15:16  توسط مامان | 
سلام به روی ماه همتون.

این دخترما دیشب تنها با خاله ش و یه عالمه آدم کوچیک و بزرگ رفته تولد هدیه ، دختر خاله مامانش . تا ساعت ۱۲.۵ نصفه شب هم برنگشته . 

یعنی شما بنظرتون می رسه ،خانوم ۱۳-۱۴ سالشون بشه ، من ساعت deadline  رو چند تعیین کنم خوبه؟

عکس مال دیشبه.

                           اینم یه فیگور در حین رقصیدن

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 14:7  توسط مامان | 
سلام ، باور کنین ما زنده ایم . خیلی هم درب و داغون نشده ایم و هنوز به همدیگه وصلیم.

تولد واسه دخترمون گرفتیم ، واکسنشو زدیم و حالا هم کم کم به شرایط آروم قبلی برمی گردیم . دخترمون هم که توی این سال دوم زندگیش ،سرعت رشد مغزش رفته بالا و زده رو دست مامان باباش!

راستی باباییش هم می خواست یه چیزایی بنویسه ،نمی دونم خجالت می کشه یا چیز دیگه ای پیش اومده . خلاصه احتمالا تا روز ۲۱ بهمن که من امتحاناتمو بدم اینجا همین طوری تق ولق اداره می شه ! مواظب خودتون و بچه هاتون و شوهراتون باشین. ؛)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 11:15  توسط مامان | 

 

ممنونم از لیلای عزیز که منو به این بازیِ خود افشاگری دعوت کرد.

 

اینایی که اینجا می نویسم می دونم دیگه آبرو برام نمی ذاره ،اما بازی ه دیگه ، از کجا معلوم همش راست باشه؟؟؟

 

1. همیشه دلم می خواست که نقاشی می خوندم و نقاش می شدم . شرمنده که بعنوان یک مهندس ،علاقه ام بهش  در حد رفع تکلیفه. 

 

2. کلاس چهارم دبستان یک روز به بهانه دستشویی رفتن، از مدرسه فرار کردم . کیفمم سر کلاس جا گذاشتم . البته صبحش با آقا راننده مون هماهنگ کرده بودم.

 

3. بشدت آدم فضولی هستم ، البته خیلی بروز نمی دم ولی شاخکهام ، همش دارند کار می کنند. در ضمن یک آدم بسیار احساساتی و زودرنج (گریه ئو ) ،کینه شتری  و بی صبر هستم . البته خیلی هم خوش قلبم . در ضمن ، شکمو هم می باشم.

 

4. همیشه از اینکه عینکی هستم متنفر بوده ام ، بهمین خاطر هیچوقت بهشون رحم نمی کردم ، یا می شکستمشون  ، یا میانداختم توی آب که با خودش ببره.

 

5.معمولا مدادهام و روان نویسام و های لایتام رو هر روز توی جامدادیم ، چک می کنم ،نکنه بسرقت رفته باشن یا کم شده باشن.

 

چون مهسا حسابش جداست ، بازیش هم جداست . پس:

 

۱.مهسا خیلی در مورد محتویات پوشکاش کنجکاوه و دوست داره معاینه و وارسی شون کنه .( البته من نمی ذارم)

 

۲.ایشون یک خال روی دست چپشون دارن که خیلی هم خواستنی است.

 

۳.موقع شیر خوردن یا دارن بنده رو می زنن یا یقه رو سفت می چسبن که در نروم.

 

۴.علاقه خاصی به موبایل و تلفن و کنترل دارن. تا حالا دو تا موبایل سوزوندن (از بس تف زده اند) و یک کنترل رو بهلاکت رسوندن.

 

۵.احتمالا به همه فامیل شبیه اند جز مامانشون . (البته توی این یک مورد شانس آورده اند)

 

برای ادامهء شرکت دیرهنگام در این بازی  از عمو سیا، عموآهنی، بی تا، نوجوان کوچک و ویانا دعوت می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 15:15  توسط مامان | 
نمی دونم چرا در آروم ترین شرایط زندگی ،یک چیزی هست که دلمو به آشوب بکشه و از حرکت بندازه. نمی دونم چرا یوقتا غصه ، بی هیچ پیش زمینه ای ،جای خودش رو تو زندگیم باز می کنه و بعد ، اَمونمو می بُره.
--------------------------------------------------------------
مهسا خانوم دیگه کامل راه می ره . از روی زمین خودش پا میشه و می ایسته و حتی وقتی از بغلم می ذارمش پایین، خودشو سفت نگه می داره و راه میافته . کلیه کشوهای اتاقش هم در شرایط نیمه باز بسر می برن. لباسها رو معمولا خالی می کنه اما از پس اسباب بازیهای چوبیش بر نمیاد و نمی تونه اونها رو بریزه بیرون.
غذا خوردنش خیلی بد شده و کلا همش درگیریم:(
وقتایی که می خواد منو چکم کنه یا باهام کار داره ، اسم کوچیکمو صدا می کنه و من هم آی کیف می کنم که خدا می دونه.
---------------------------------------------------------------
یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که توی یک روز آفتابی ،که خورشید ظهر از لای پرده ها ، خودشو آورده تو ، من و شوهرم و بچه هام و نوه هام کنار همدیگه ،ناهار خوشمزه بخوریم و دور هم باشیم. آرزوی زیادیه؟
---------------------------------------------------------------
شوووهر گلم ، تولدت خیلی مبارک .خیلی دوسِت دارم و دلم می خواد به تموم آرزوهات برسی :*

راستی شب یلدا تولد شوهرم بود ، بهش تبریک گفتین ؟؟؟ هنوزم دیر نشده ها :)
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 14:23  توسط مامان | 
مامانش:عزیزم ،این کنترل رو ندیدی؟

باباش: زیر میز تلویزیون رو نگاه کردی ؟!!

****

باباش:کارتهامو پیدا نمی کنم .

مامانش: زیر چوب لباسی رو چک کن !

****

مامانش:کتابم کو ؟ دیشب می خوندمش.

باباش: همراه کتابای خودش، زیر تختخوابه :)

****

باباش:پس ریموت بخاری کجاست؟

مامانش: شرمنده، مهسا انداخته پشت تخت . دیگه رفت تا خونه تکونی .

****

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 23:37  توسط مامان | 
 

این وبلاگ نوشتن برای من مثل روغن کرچک می مونه .نه قورتش می دم نه .....     هر روز صبح که از خواب پا می شم با خودم فکر می کنم که اینطور می نویسم و اینو می گم و...       ده تا داستان و چهار تا شعر و هفتصد تا مطلب هم آماده می کنم  ، اما آخرش شب می شه و من هنوز هیچی ننوشتم . این فرآیند هر روز و هر روز تکرار می شه تا یک روزی که این درهم و برهما، توی سرم قلنبه شده و دیگه هیچ گریزی نیست که بنویسمش و گرنه می ترکم. اینا رو گفتم که بگم امروز صبح با همین حس از خواب پا شدم و خدا رو شکر یک بار دیگه دارم خودم رو از خطر ترکیدگی مغزی نجات می دم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از بخت بد من ، در حالیکه فقط سه روز از شروع اسم نویسی Toefl برای تاریخ ۲۴ آذر گذشته بود، ظرفیتش تموم شده ، فقط 81 نفر برای یک امتحان iBT  . تاریخهای 2007 هم که معلوم نیست ، شاید دو هفته بعد از اول ژانویه . اسمم رو نوشتم بامید یک کنسلی . البته از یک نظر هم خوب شد ، چون تازه فهمیدم structure حذف شده و speaking جاش رو گرفته. اینم یک مامان آپ تو دیت ؛(

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اواخر آذر ۱۳۸۴.  

روزای عجیبی بود. از اونطرف داشتم خودمو برای دفاعم آماده می کردم که یهو آقا جونم سرشو گذاشت زمین و رفت ( دقیقا ۳ روز قبل از اون یکشنبه ) . بعد یکشنبه شد و من با شکم برآمده و سر و وضع باد کرده و هول و ولا رفتم دفاع کردم . خوب شد اما اون شب همش لرزیدم. بابام هم اومده بود اما با پیرهن مشکی و سر وضع غریب. دی شد .جمعه همون هفته اسباب کشی کردیم ، خونه جدید ، رنگ جدید ، حال و هوای جدید .مادر و پدر و برادر شوهرم خیلی کمک کردن .  اما کابوسای هر شب ادامه داشت و بی خوابی ها و گریه ها . دکتر رفتم ؛  گفت دیابت حاملگی داری و هر وعده باید دو واحد انسولین بزنی . یک روز در میون سونوگرافی و جفت زودتر از موعد رسیده و....  تغذیه و دیابت ،یک واحد هیدروکرین.     زایمان دو هفته جلو افتاد. یک هفته مونده بود تخت و کمدا اومدن. جمعه آخر هم سیسمونی و مامان وخاله و مریم و هدیه و میثم . ۱۹ دی ، دوشنبه ۷ صبح ، بیمارستان آتیه .

من توی تمام این مدت دو تا شال گردن رو دونه دونه می بافتم  ، دو جور کلاف و کاموا .شاید نصف بیشترش رو با آرزو و اشک . برای دو تا آدم که توی دی بدنیا اومدن . روز تولد بزرگتره گذشته بود ولی شالش تموم نشده بود . مال جفتشون یک هفته قبل از تولد کوچیکه تموم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 7:58  توسط مامان | 
پریروز داشتم با یکی از دوستام حرف می زدم و از تجارب اون در زمینه دندون درآوردن پسرش استفاده می کردم ( یادم اومد ، شما پسرشو دیدین . محمد صدرا که توی سه تا پست قبلتر، داره مهسا رو گول می زنه :)  )

خلاصه بهش گفتم که چند شبی ه که مهسا خوب نمی خوابه و یوقتا جیغ می کشه و دوباره انگار نه انگار ، خوابش می بره . اونم گفت شاید می خواد دندون درآره . منم توی دلم یه لبخندی زدم که  : والا پنچمین دندون اونم توی ده ماهگی چیز عجیبی ه و کلا هر چیز عجیب غریبی رو که به دندون درآوردن نباید نسبت داد و....   دوستم ادامه داد که شاید یه ضربه یا یه گاز سفت ممکنه باعث بشه که دندون زودتر درآد . منم رفتم توی فکر که دو هفته پیش که مهسا دو تا دندون بالایی رو درآورد ، صبحش با سر رفته بود توی کشو و کلی لثه اش خون اومده بود و این می تونست همون ضربه ای باشه که باعث دراومدن دندونا بشه . اما گفتم ، نچ ، حتما یه اتفاق بوده و ربطی به هیچی نداره !! گذشت تا شب ، که مهسا و بابا در حین کشتی شبانه ، بهمدیگه خوردن و لب بچه ام یک مقداری یه وری شد و اینطوری بود که دیروز ، دندون پنجم مهسا هم رویت شد و فرضیه دوست من ، یکبار دیگه به اثبات رسید .

شایدم ، همش اتفاقی باشه . کی می دونه !!

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 16:8  توسط مامان | 

سلام ، یک دانه درفت عظیم هست که بموقعش آپ می کنم ، احوال این روزها را بشدت متغیر کرده .

اول :این دختر خانوم خوشگل از دو ماه پیش یکبار نب ناگهانی می کرد و دو سه هفته هم پشت سر هم از خجالت پنبه ریزها و اطرافیانش در می اومد اما هیچ دلیلی نداشت و دکترهم فقط سرکوفت می زد که چرا مهسا لاغر شده وتو مواظبش نیستی ! من هم توی تمام این مدت فکر می کردم که مهسا می خواد دندون درآره ! اما دیگه آب دهنهای مهسا هم قطع شد و مامانشم ناامید ! تا اینکه پریروز صبح خیلی عادی و بدون هیچ علامت خاصی دوتا دندون کوچولو یهو از بالای ردیف سرشو کرد بیرون و مهسا خانوم چهار دندونی شد.من هم دیگه از خوشحالی هی قربون صدقه دخترم می رم و فکر می کنم فعلا برای مدتی دوران محنت ما بسر رسید و  شرایط پروار کردن مهسا خانوم مهیا گردید.

دوم: ما توی تعطیلی هفته پیش رفتیم شمال و جای شما خالی با مرمر و دایی شریف کلی هوای خوب خوردیم . مهسا هم دایره دوستی شو با محمد صدرا  گسترده تر کرد و فعلا واسه همدیگه دوستای بهتری شده اند. 

                      

                          

سوم : مهسا خیلی بلا شده . اول که کل گوشی ها رو اعم از موبایلا و گوشی تلفن خونه رو می ندازه داخل سطل آشغال. دوم اینکه برای طی فاصله بیست -سی سانتی یه میز تا صندلی ، دستاشو ول می کنه و راه می ره. سوم اینکه خیلی خودشو لوس می کنه و شیر خوردن رو برای خودش تبدیل کرده به یک هابی با کلی ادا و ناز. چهارم اینکه الکی لبخند می زنه و از خودش ادای قهقهه در میاره .( البته اینکارا رو یک ماهی هست که می کنه). پنجم اینکه اصلا طرف اتاقش و اسباب بازیهاش نمی ره ، مگه شبی ، نصفه شبی بره سراغ لگوهاش یا پای خرگوششو بکشه ( البته اگه کتاب داستاناش هم رو زمین باشه ، میره که بخوردشون !) و ....

چهارم : مهسا شده شب و روز من ! آینده و امید من ! بین موندن تو خونه و برگشتن به سرکار خیلی تردید دارم . نمی دونم ولی دوری از محیط محرک ،  منو برای گرفتن تصمیمام دچار تردید و ضعف کرده !

 ببخشید که این پست درهم و داغون شده .شرایطم هم تقریبا همینطوره!

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 15:5  توسط مامان | 

آخه یکی نیست بگه ، من و مربای آلبالو و شاتوت؟ این باباها فکر می کنن حالا که مامانِ کودک بخاطر کودک  در خانه نشسته ، پس لزوما خونه داره و باید خیلی کدبانو باشه. من که از روز اولی که بابایی این طرحو داد همش سعی کردم زیرآبی برم و کلا یه کارایی بکنم که قضیه مشمول زمان بشه و آلبالو تموم. اما بابایی خونه ما تیزتر از این حرفاست و بالاخره در جمعه ای که گذشت ،  ما مربا پختیم .

( امیدوارم این پستو فقط خانوما بخونن. )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 9:52  توسط مامان | 
 

 

                               خانوم ، دست مارو هم بگیر !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 17:51  توسط مامان | 

مهسا توی بغلم بود و این آهنگ رو می شنیدم که :

 

دختره چَش اِشکاره ره میکه چی اِشکار

یه دسش وِ آینه خوشه میکه تیمار

حالو گنم خره مر گنم گرونه ؟

نرخ بوس دخترو نرخ زعفرونه

 

( دختر چشم شکاری همچو شکار کوهی راه میره

یک دستش به آینه و خودش را آرایش می کنه

دایی ای که گندم می خری ، مگر گندم گرونه؟

نرخ بوس دختران به نرخ زعفرونه )

 

دوباره و صدباره برمی گردم مهسا رو دقیق نگاه می کنم . مهسا جونم یه بوسم می کنی؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 17:40  توسط مامان | 
سلام . فعلا اینو داشته باشین تا دوباره بیام و خبرگزاری رو راه بندازم. از همتون ممنونم.

               

                  خانوما ، آقایون ، 6 ماه دوم زندگی آدم بامزه تره یا اولیش؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 9:23  توسط مامان | 

لالا لالا ،گل لاله                 بابات رفته ، سرِکاره

لالا لالا ،گل پونه                بابات داره مياد خونه

لالا لالا ، لالا لالا               بابات اومد خونه حالا

 

از لالایی بالا نتایج زیادی گرفته می شود:

 

1.بابای کودک شاغل می باشد.

2. مامان کودک شاغل نمی باشد و خانه دار است.

3. بابای کودک موبایل دارد وثانیه به ثانیه ، مامان کودک را از مکانی که درآن قرار گرفته مطلع می کند.

4. مامان کودک هم موبایل دارد ، چون در صورتی که کودک روی پای مامانش خوابیده باشد ،مامان کودک نمی تواند برود  تلفن خانه را بردارد و با بابای کودک صحبت کند و بفهمد که بابای کودک به خانه می آید.

5. ممکن است که تلفنِ خانه شان به پیغام گیر مجهز باشد و آنوقت می شود این احتمال را هم در نظر گرفت که مامان کودک موبایل نداشته باشد.

6. بابا و مامان کودک اینا ماشین دارند چون مامان کودک به پیش بینی زمانی در مورد رسیدن بابای کودک پرداخته است.

7. بابای کودک بسیار آدم خوش قول و آن تایمی می باشد و اگر می گوید که دارم می یام خونه واقعا راهی خانه می شود.

8. بابای کودک برای داخل شدن به خانه از کلید شخصی خود استفاده می کند و احتمالا با یک تک زنگ ملایم مامان کودک را از رسیدن خود مطلع می کند.

9. مامان کودک بشدت در احوالات بابای کودک غور می کند و فکر و ذکرش از صبح تا شب فقط به کودک و بابای کودک است .

10. کودک در تمام مدت لالایی از تلاش مذبوحانه مامانش برای خواباندنش لذت می برد.

11. کودک می داند که با رسیدن بابایش بساط این خواب ناخواسته برچیده خواهد شد.

12. ....

 

هزاران نتیجه محتمل تر از اینها که آمد به ذهن نگارنده می رسد اما بدلایل اخلاقی و  پرهیز از اطاله کلام  و همچنین بدلیل نیاز به زنگ زدن به بابای کودک و اطلاع از بقیه چند و چون ماجرا ، از انعکاس آنها در اینجا خودداری می شود.

لطفا کلیه مراتب فوق از طرف خوانندگان گرامی دنبال و طول و تفسیر داده شود.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 18:10  توسط مامان | 
خانومی که شما باشید و آقایی که ما ، دختر ما پریشب در کمال حیرت زدگی من و بیخیالی خودش دندون درآورد. عجیباً غریبا. آخه من نمی دونم تو نیم وجبی که تا حالا هیچی غیر مایعاتی مانند شیر مادر و آب نخوردی با این دندون کوچولو می خوای چی رو بجویی؟ هان ؟ 

 البته ناگفته نمونه که مهسا خانم از ۳.۵ ماهگی علائمش مثل بچه هایی بود که می خوان دندون درآرن. همه اش لثه هاش می خارید ، بی قراری می کرد ، شیر درست نمی خورد و دوست داشت همه چیزو گاز بزنه. در ضمن غده بزاقش هم مثل سرچشمه رود کارون همه اش پرِآب بود و گه گاه هم باران موسمی میزد ... به هر کی می گفتم مسخره مون می کرد که محاله بچه به این زودی دندون درآره و از این حرفا. به دکترش هم که گفتم ، لثه اش رو نگاه کرد و گفت خبری نیست و باید تا ۷-۸ ماهگی صبر کنین . ما هم کم کم داشت  کنف شدنمون یادمون می رفت ، که

 مهسا خانوم ----خودشو تکون داد،  دندونو نشون داد (با ریتم بخوانید)

حالا کار جدید روزانه من شده چک کردن ثانیه به ثانیه دندان مزبور ، شاید یکی دو میلیمتر قدش بلند شده باشه!

پ.ن.: من باب تفریحات سالم هم که شده ، عنوان مطلب رو با نجوای آهنگ سرکار گوگوش خانم بخوانید.

 

عکس روز:        

                               ما بسیار خوشحالیم که بلدیم قیافه های به این بانمکی بگیریم ، شما چطور؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 8:30  توسط مامان | 
 

یه پارچه توری هست که شبا برای پیشگیری از گزیده شدن توسط حشرات موذی -پشه - می کشم روی سر و دستاش که از پتو بیرون مونده .

صبحا که پا می شم باید مچاله شده اش رو از توی دهنش درآرم.

 جالبیش اینه که انقده شبا خودشو تکون می ده و تقلا می کنه که شستشو پیدا کنه، که توره می چسبه به سر و کله اش و پشه هه هم از فرصت استفاده می کنه و حالا مهسا نخور ،کی بخور .

----------

یه عالمه سیب سفت نیمچه گلاب داشتیم که از گلابیت دراومده بودن . منم مونده و حیرون که حالا که جناب بابایی در اوقات امتحانات شریفشون بسر می برند و باید تحویلشون گرفت و قصه دندون دردشون هم مزید علت بر نخوردن این توپهای سفت شده ، چجوری اینهمه سیبو بخورم و در ضمن ایشون رو هم تحویل بگیرم؟ این شد که دمب سیبها گرفته شد و پوستشان کنده و با کمی آب و شکر تا ساعاتی نه چندان دور ، تبدیل به کمپوتی راحت الحلقوم می شوند. احتمالا به میمنت ۵ ماهه شدن مهسا ، تا دو سه هفته دیگر کمپوت پختن و میوه پخته شده خوردن ،از حالت  adventure ای در می آد و ملال آورتر از خوردن نون و ماست خواهد شد. شاید هم چسبید و جزو سبد خوراک خانواده شد.... اَه ببین تورو خدا  . یه کمپوت پخته ها ، چقدر آب و تابش میده.........

پوف

----------

کاش می شد فوتبال ایران - مکزیک رو دید و تخمه هم خورد . منکه احتمالا همه شو وایساده ، با دستای یخ زده می بینم . امیدوارم شما بتونین خوشبین باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 17:49  توسط مامان | 
 بابا یکی به فریاد من برسه.دارم از غصه دق می کنم .می دونین چرا ؟ آخه این دختر دیگه شیر نمی خوره. یعنی توی بیداری،اصلا شیر نمی خوره .فقط توی خواب. به دکترش می گم ،می گه موقته و غصه نخور.حالا کارم شده روزا بذارم آروم شستاشو بخوره تا خوابش ببره ، اونوقت منم بهش حمله کنم و توی خواب عمل تغذیه رو انجام بدم.تو ورژن جدید زندگیش ، فقط شستاشو دوست داره و البته خرگوششو. دیروز امتحانی بهش پستونک دادم . یه مقداری گازگازیش کردو پرتش کرد بیرون. منم همش به خودم لعن ونفرین می کنم که چرا از اول بهش پستونک ندادم که حالا اینهمه نگران شست خوریش نباشم.

اما از این خبرای بد که بگذریم ، باید اعلام کنم که دخترم پریروز از رو به پشت و دیروز از پشت به جلو غلطید.البته تو تمام این عملات هم شستش تو دهنش بود. کم کم هم می خواد بشینه.فکر می کنم همین روزا با خبر نشستنش پیشتون میام. 

تمام فکر وذهنم شده مهسا. می خوام آبرنگو دوباره شروع کنم. می خوام برم تسویه حسابمو بکنم. می خوام واسه دکتری apply کنم. می خوام روی یه پروژه جدید کار کنم. می خوام ... اما نمی دونم می تونم یا نه ؟ بازگشت به دنیای قبلی ، به نظرم خیلی عجیب و غیر ممکن میاد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 16:36  توسط مامان | 
 

                      

                            دختری که حتی وقتی واکسن زده و تب داره هم می خنده!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:55  توسط مامان | 

 

 

       

      ۱-    مهسا 4 ماهه شده ،  وزن:6800  ،قد:66 سانت

در راستای این بند باید یادآوری کنم در فاصله 3.5 تا 4 ماهگی ما حکایتهای اشکی زیادی داشتیم(هر دومون ) . حدود دو هفته پیش ، یه چند روزی مهسا خیلی بد شیر می خورد ، یعنی فکر می کرد آستینش و عروسکاش ،کار  شیررو براش می کنن و اونارو می مکید و انقدر غر می زد تا خوابالود می شد .بعد در این حالت من از غفلت و گیجیش استفاده می کردمو بهش شیر می دادم. حالا شما فکر کنین یکی دو روز از این ایام مهسا اصلا خوابش نمی اومد و طبیعتا گیجی ای هم در کار نبود و اونوقت در حالت گشنگی و قحطی زدگی بعد از 3-4 ساعت مجبور می شد به شیر خوردن تن بده و علیرغم میل باطنیش شیر بخوره... البته در کارشناسی های زیادی که در اطراف این قضیه صورت گرفت احتمال داده می شه شدت زیاد نسکافه خوردن اینجانب تاثیر بسزایی در شیر نخوردن ایشون داشته ، هر چند دلیل اصلی اعتصاب ایشون رازیه که بین من و خودش پنهون می مونه.

 

 ۲- در ادامه راستای بند بالایی باید یادآوری کنم که طی همین مدت ، ایشون علاقه زیادی به ایستادن پیدا کرد. یعنی همش دلش می خواد دستاشو بگیریمو ایشونو وایسونیم.البته شایان ذکر است که خانوم هنوز نمی تونن بدون کمک بشینن و بلافاصله یه وری می افتن.حتی سینه خیز رفتنشون هم حدود 20-30 سانتی بیشتر نیست و حالا قصه وایسادنشون چیه؟ ما که سر از کارای این فسقلی در نمی یاریم!!

 

۳-  اتفاق جالبی که جدیدا افتاده اینه که مهسا خانوم دیگه آخرِ شبا بعد از شیر خوردن نمی خوابه وباید براش کلی قصه بگم و شعر بخونم وپیش پیشش کنم تا بخوابه. منم می ذارمش روی پام و تکونش می دم(مدتهاست که در گهواره نمی خوابه) تا مثلا تلاشی در جهت خوابوندش کرده باشم، اما از اینجا به بعد قضیه آکروبات بازی دخترم شروع می شه. حالا قضیه چیه؟ ازین قرار که تا می فهمه می خوام بخوابونمش ، شروع می کنه به یکسری حرکات چرخشی و شنا مانندِ پروانه ایِ دست و پا ، حالا دست و پا نزن،کی بزن !! با سرعت 50 دست وپا در دقیقه . بعد از 5-10  دقیقه که کمی خسته می شه بین هر دو تا دست و پا زدن یه کوچولو لبخند می زنه و یه کمی هم چرت ، بعد دوباره یادش می افته که نباید به این راحتیا تسلیم بشه و دوباره دست و پا می زنه . خلاصه بعد از نیم ساعتی حرکات ورزشی ، کم کم دیگه بین هر چرتش فقط لبخند می زنه و بعدشم یواش یواش تسلیم حقیقتی به اسم خواب می شه.

این مراسم هر شب حوالی ساعت 11-12 اتفاق می افته و صبحها هم سر ساعت 7 صبح ، صدای ملچ مولوچ دست و ملافه خوری دخترم و گاهی هم آوازهای بی ریتم صبحگاهیشون ، روزی جدید با مراسمای جدید رو خبر می ده.(البته در شب هم یه وعده اضافه کاری داریم!!)

 

 ۴-  نکته مهمی که در باب خورد و خوراک دخترم لازم می دونم ذکر کنم ، علاقهء وافر ایشون به غذاها و خوراکیهایی است که ما می خوریم ، جوریکه وقتی کسی جلوی ایشون یه چیزی می خوره ، انقده خواهان و التماس کنان از قاشق تا حلق طرف رو نگاه می کنه که اون طرف هر چی خورده کوفتش می شه.!! حالا اون طرف بیشتر منم و یه کمی هم بابایی و نتیجه گیری اینکه چرا منکه اینهمه کوفتم می شه بازم هی هی می خورم و...                    

از یه طرف دیگه من نمی فهمم چرا نباید به بچه م فرنی و سرلاک و پوره و از این جور چیزا بدم ؟ یعنی چی که شیر مادر کافیه؟ این دکترا کلا خیلی موجودات عجیبی اند و همشونم از هر generationای که هستند حرفای همدیگه رو تایید می کنن .آخه به دکتر چشم چه مربوط که بچه تا 6 ماهگی شیر مادر می خوره یا تا 4 ماهگی  . منکه خودم اندازه یه پزشک اطفال  کتاب متاب خوندم و هی ازینور و اونور اطلاعات بروز می گیرم ،می دونم که در علم پزشکی بیشتر پیش بینی ها so so  است و معمولا قطعی و حتمی نیست. ممکنه یه بچه ای به هیچ وجه با خوردن غذاهای مکمل از میلش به شیر مادر کم نشه و حتی اونو بیشتر هم میل کنه، یکی هم ممکنه فقط با یه قطره آب و یه مک به پستونک ، کلا خرجشو از مامانش جدا کنه و....

 

       خلاصه من دارم زمینه سازی ها رو می کنم که تا دو سه ماه دیگه ، دخترم رو با پدیده هایی بنام   سالاد و کباب آشنا کنم و وظیفه خودم رو در مورد شکمو بار آورن ایشون به خوبی انجام بدم.

 

5-راستی طی همون دوره بند اول ، مهسا خانوم یه کار دیگه رو هم انجام داد. توی آینه خودش رو شناخت و به خودش لبخند زد. حالا تفریح هر روزه ما این شده که بریم جلوی آینه و به همدیگه بخندیم.

پریروزا هم یه بار منو در حین خوردن گوجه سبز شکار کرد و بعد انقده از گاز زدن من خوشش اومده بود که بهم کلی با قهقهه و قش قش خندید.

 

سخن روز:

 

بچه ها قصه شنیدنو خیلی دوست دارن ، نمی دونم ازش چی می فهمن ، اما خیلی کیف می کنن. برای بچه هاتون از همون اوائل قصه بگین، هم با کتابا دوست می شن هم آرامش وجودیشون با شنیدن صدای مهربون شما بیشتر می شه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 10:38  توسط مامان | 

من نمی دونم چرا اینجوریم ، وقتی که از خونه بیرون می رم تنها چراغی که روشن می مونه چراغ اتاق مهساست ،در حقیقت این چراغ بیچاره از صبح تا شب و شب تا صبح روشنه . چراغ ویترینش هم انقدر روشن می مونه که تا حالا دو سه بار سوخته. اصلا این دختر بیچاره من در خواب هم نباید تو تاریکی بمونه .

 شاید بخاطر اینه که نورانی ترین قسمت ذهنم همین مهساست با چراغای روشن آینده اش . شایدهم ترس از تنهایی- ترس پنهان و آشکار وجود من  -  باعث می شه که برای مهسا همیشه روشن ترین ها رو بخوام!!

 

 -    صفت غالبی که اینروزها دخترم با اون خوانده می شه ، کچله . ( با عرض شرمندگی خدمت

مهسای گل و عزیزم. مامان هر کی بهت گفت خودشه . الهی قربون اون موهای زیادت بشم...)

من همش دنبال یه دارویی ، رمل و اسطرلابی می گردم که موهای خانم زودتر درآد و منو خودشو از

اینهمه زحمت نجات بده. می پرسین زحمت چی ؟ زحمت توضیح دادن برای خلق الله که بابا موی همه

بچه ها می ریزه و دوباره در می آد ،فقط  موهای مهسای من نیست که!!؟؟؟

 

-     دختری که مچشو می خوره دیده بودین ، اگه ندیده بودین ،فعلا، مِنتالی بدونین مهسای من همون دخترست ،چون من عکسی ازین فعالیت جدیدش ندارم و هنوز درین حین شکارش نکردم . بزودی عکسشو منتشر می کنم تا بعدا ها خودش منکر کاراش نشه.

 

 

پ.ن.:راستی من اگه ۷-۸ تا بچه داشته باشم،  با این عادات من ، بابایی رسما  بدبخت می شه، چون باید همه پولشو بابت برق ، پنبه ریز ، دستمال مرطوب Pampers  و کباب  خرج کنه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 14:30  توسط مامان | 
امروز یک آقای دکتر دندانپزشک می گفت که باید لثه بچه ها رو بعد از هر بار شیر خوردن با گاز استریل پاک کرد تا هم از نظر ذهنی عادت کنند به مسواک ، هم دهانشون محیطی برای رشد میکروبا نشه و دندونای شیریشون زود فاسد نشه. مهسا هم که اینروزا شدیدا لثه هاشو می خارونه و  هر چی دم دستش باشه می خواد با لثه هاش فشار بده . گلکم بعضی وقتا خیلی از این خارشه ناراحت می شه . بدیش اینه که چون هنوز دستاشو درست حسابی کشف نکرده یکی باید بهش کمک کنه تا دندونی بگیره  و اگه یوقتی کسی پیشش نباشه حسابی عصبانی می شه ؛ وای ،دختر مظلوم من ، جوجه نازک من ....

پ.ن.: در مورد توصیه های پزشکی جناب دکتر باید ازشون می پرسیدم که اگه شما بعد از یک شب پر از خستگی ، با کمک شیر خوردن ، دخترتون رو خوابانده باشین ، اونوقت یکدفعه برای رعایت اصول پزشکی دستتون رو با یک حجم زیادی از گاز استریل داخل دهان ایشون بکنین ، از نظر ذهنی دخترتون یاد مسواک زدن می افته یا با جیغ از خواب بیدار می شه؟ کدومش؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 15:3  توسط مامان | 
دختر من ، دو سه روزیه که سعی می کنه از خجالت جغجغه هاشو اسباب بازی هاش در آد و اونها رو برای چند ثانیه بگیره. منهم که انقدر اینها رو هی زورکی توی دستاش گذاشتم و اون نگرفته ،که تقریبا ناامید شدم و منتظر تقدیر الهی می مونم. اما دیروز یه اتفاق جالب افتاد . مهسا داشت شیر می خورد ، منم با خودم گفتم از فرصت استفاده کنم و براش قصه بگم -یه قصه من درآوردی از یه جوجه و خرگوش که با هم دوست می شن - یک دفعه دیدم مهسا که تا قبلش چشماشو خمار کرده بود و فقط به شیر فکر می کرد ،ساکت شده و قشنگ داره به قصه من گوش می ده و با تن صدای من کاملا قصه رو تعقیب می کنه.مامانی قول می دم بیشتر ازین برای قصه بگم.

من خدا رو شاکرم بخاطر همچین هدیه ای که با هر ثانیه رشدش و با هر لحظه تغییرش منو بزندگی امیدوار می کنه و از خدا براش بهترین ها رو می خوام .

مهسا در آرامش

 

خنده هات منو زنده می کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 14:35  توسط مامان | 
چه روز خوبی میشه اونروزی که صبحش با خنده تو شروع بشه!

 

پ.ن.: با تشکر از بابایی که همین پریشبا شعرای قیصرو برام دوره کرد!!

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 8:10  توسط مامان | 
مامان جون ، وقتی بهم می خندی و باهام حرف می زنی ، وقتی تو چشات نگاه می کنم و تو هم مستقیم تو چشام نگاه می کنی و با صداهات و اداهات منو نوازشم می دی ، وقتی با آرامش تمام بهم لبخند می زنی و توی بغلم می خوابی ، وقتی گریه می کنی و بعدش توی بغلم آروم می شی....تازه اونموقع است که باورم می شه که مهسای کوچولویی توی این دنیا هست که منو به مادری پذیرفته و منم مادرش شدم ، تا دستای کوچولوشو بگیرم و بزرگش کنم ، تا قلب کو چولوشو تو بغل بگیرم و آرومش کنم .تا توی آغوش من ،سفت بمن بچسبه و  دنیا رو تماشا کنه .

آره دختر دوست داشتنی من ، تو فرشته نجات منی .

من اینو حس کرده بودم اما امروز خودت بزبون خودت بهم گفتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 20:6  توسط مامان | 

 

-         چرا مهسا یه وقتها اینقدر می خوابه ؟ یعنی از گشنگی می خوابه یا از سیری؟

-         یه وقتا چرا گریهء اشکی می کنه؟ البته یه 3-4 روزیه که با دیدن آدمایی غیر از مامان باباش بق می کنه و لب ور می چینه ولی فوری دوست می شه! اما یه وقتایی با گریه  سوزناک از خواب بیدار می شه و مامانشم باهاش گریه می ندازه ، هیچکی ام نیست که این دوتا رو جمعشون کنه !!

-         مهسا این ماه وزنش زیاد ،زیاد نشده( یه حسی اینو بهم می گه ) ،اما امیدوارم ترازوی دکتر حس منو تایید نکنه و دخترم میزون میزون باشه !!

-         خیلی دستاشو می خوره . یکی می گه پستونک بده ،یکی می گه دستاشو بشور بذار بخوره،دکترشم می گه خدا رو شکر کن پاهاشو نمی خوره ،منم سعی می کنم به علایق دخترم احترام بذارم اما همین که صدای ملچ مولوچ دست خوریشو می شنوم انگار که جن وپری دیدم ، می ترسم و ناراحت می شم ،جالبترش اینه که مهسا ناراحتی منو اصلا جدی نمی گیره و دستشو بیشتر می کنه تو دهنش ، با جدیت بیشتری مشغول مکیدن می شه و اون یکی دستشم به عنوان زاپاس نگه می داره تا یه وقتی اگه بدلیلی این یکی اومد بیرون، مزه دهنش عوض نشه و ذائقه اش بهم نریزه .خلاصه سر این قضیه پاک کفری ام ...

-         چرا هنوز با دستاش هیچی رو نمی گیره ؟

 

-         مهسا منو دوستم داره؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 18:0  توسط مامان | 
مهسا ی عزیزم ، بوی عطر عید و بهار مامانتو دیوونه کرده. دختر گلم ، هوای بهار ، یه فشاری به رگهای قلبم میاره انگار که می خواد دوباره و هزار باره منو با خودش ببره به بالای کوها و جنگلا ، اونجایی که دیگه از هیشکی خبری نیست و تو اون سکوت ، آدم با حرکت جوونه ها و گیاها همر اه می شه و با اونا از خاک بیرون میاد ، حرفای گلا و غنچه ها رو می شنوه و خودشم باهاشون حرف می زنه،  با آب می ره تا عمق ریشه ها و برگها و درختا... مهسا می دونم که تو از جایی اومدی که قشنگتر از اینا رو دیدی و چشیدی ، اما بذار برات بگم که من توی این سالهای عمرم ، همیشه با بهار جوونه می زدم و زنده می شدم و امسال با تو جوونه زندگیم ، بهار رو عاشقونه تر بو می کنم و می فهمم .

ما امسال خونه تکونیمون رو بخاطر مهسا کردیم و حالا با اون دردونه به استقبال بهار اومدیم.برای همه آرزوی درخشنده ترین ایام رو دارم و از خدا برای همه خوبی می خوام.

مهسا جون عیدت مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 16:4  توسط مامان | 
خوش اخلاق

عکس قبلی

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 9:52  توسط مامان | 
دخترم ،از روزی که تبت خوب شد انگار دور جدیدی از زندگی رو آغاز کرده ای . خیلی بیشتر می خندی ، بیشتر محو آویزهای تختت می شی ، باهاشون درددل می کنی و حرف می زنی ، گوش شیطون کر خوابت منظم تر شده ،  گلاب به روتون کمتر شکوفه می زنی ، دوست داری همه روز رو بیدار بمونی و باهات بازی کنم (عمرا چون من خودم خوابم میاد ) ، خیلی سر و صداهای بیشتری تولید می کنی و خلاصه کم کم داری خودت رو به انواع فنون دلبری آراسته می کنی تا ما رو بکشی .!!!!!!

این برق چشمات منو کشته که چجوری دور و برت رو نگاه می کنی و چشم چرانی می کنی، انگار تلاش می کنی با چشات از همه چیز عکس بگیری و به خاطر بسپری.

من هی این صورت مثل گلبرگت رو ناز می کنم  ،بو  می کنم تا شب و روز با تو بهشت رو مزه کنم . تا با هم ، تو توی بغل من ، پله های این باغ قشنگ رو بالا بریم و به گلزارا و جنگلاش برسیم . راستی تو به خدا گفتی که تو رو بمن بده یا اون به تو اصرار کرد که بیای پیش من ؛ بهر حال من لحظه لحظه بوذنت رو جشن می گیرم و با خودم شادم.

دوستت دارم مهسایی ، دوستت دارم.

(الانه که اون لپات زیر دندونای من ، گاز گازی بشه ، مواظب خودت باش.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 13:53  توسط مامان | 
راستی نگفتی ، یه مامان بیست و هفت -هشت ساله بدردت می خوره؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 11:34  توسط مامان | 

مامان جون ،مهسا ، اول از سفر دیروز بگم که بنظرم می آید خیلی سختت شده بود ، آخه عین گوشت قربونی هی این ور و اونور بردیمت ، حتی کارخونه روغن نباتی و بوی روغن نباتی گرفته بودی. اما از دیشب برات نمی گم که خیلی اذیت شدی و اذیت کردی ، طوریکه من فکر می کردم که حتما یک بلایی سرت اومده که اینجوری گریه و بی خوابی میکنی ، اما صبح که پاشده بودی وقتی با صدا می خندیدی و ذوق می کردی ، خدا رو شکر کردم  که مهسا گل چیزیش نیست و فقط از سفر خسته شده بوده .

 مهسا ، خوابیدن توی بغلمو خیلی دوست داری ، طوریکه اگر ساعتها هم توی بغلم خوابیده باشی ، محاله که بیدار شی حتی اگر گشنگی واقعا تهدیدت کنه ،اما امان از اون موقعی که در این حال بخاطر کمردرد و کهولت سن و خستگی و ...ثانیه ای زمین بذارمت ، چنان جیغی از گشنگی می کشی که من همش فکر می کنم یعنی اون موقع که توی بغل من بود ،سنسور گشنگیش off شده بود یا  اساسا سنسور مذکور off است و دخترم افقی خوابیدن رو دوست نداره  یا  کلا دخترم توی بغل موندن و سواری گرفتن رو دوست داره  و گشنگی براش اهمیتی نداره . (البته بنظرم می آد که شق سوم کاملا بعیده ،چرا ،چونکه با عرض خجالت شما هوا رو هم با ولع می خورین ) البته حدسهای دیگه ای هم بذهنم می آدکه بخاطر حفظ آبروی خودت اینجا نمی آرم. فقط بگم که واسه خودت بلایی شدی ها  !!!

 

مهسا جون ، دو ماهت داره تموم می شه و من هر روز بیشتر عاشقت می شم . مامانی، کی روزی می رسه که صِدام کنی : مامان زینب
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 10:0  توسط مامان |