تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
مامان جان من طبق معمول یادش می ره که.
من شنبه رفتم واکسن سه گانه- یادآور اول- زدم ، یک روز ونصفی تب کردم ، البته مامان هی استامینوفن می داد و خنکم می کرد ، من خوبتر می شدم و خودمو جمع وجور می کردم و زنده می شدم. ولی، کلن بی حال بودم و خوابیده پازل درست می کردمو و نشستنکی توپ بازی. اگر هم قضیه خیلی حساس می شد و باید راه میرفتم، لنگان لنگان (آخه دکتر واکسنو روی پای چپم زده بود وپام خیلی درد می کرد) خودمو یه جوری جابجا می کردم. ناگفته نمونه که مامان خانوم، ایندفه خیلی کوتاهی نمی کرد و بغلم می کرد.
دکتر می گفت چرا من دو کلمه ای حرف نمی زنم، مامانمم نگران شده که نکنه در سیر تکاملی گویایی بنده اختلالی وارد شده باشه، حالا دیگه انقده با من حرف می زنه که سرم درد می گیره ، بهش می گم ، مامان ، سسسس ، نی نی لالا ، اما مامانم نیست که از 4 به بعد خونه است، فکر می کنه باید تمام حرف نزدن های از صبح رو تلافی کنه، یه بند حرف می زنه و و و و و ا ا ا ا ا ا ی ی ی ی ی ی تازه بابام هم که میاد خونه، اون هم شروع می کنه به حرف زدن و بازی و.. من هم همش باید با روی خوش این دو تا رو تحویل بگیرم، احساساتشون رو به رسمیت بشناسم ، درکشون کنم و تو ذوقشون نزنم، نکنه یوقت از دست من دلشکسته بشن. خدائیش کار دنیا برعکس شده ها.!! اما جاتون خالی، صبحا یه نفس راحتی می کشما ؛)

 


                           منو دستکم نگیر !

 


مامان، بابا؛ بوس بوس صدادار، هوایی، زمینی ،تلگرافی براتون. دوستتون دارم، حوصله تون رو هم دارم ، ازتون هم خوشم میاد. شوووخی کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 13:0  توسط مهسا | 
سلام به همه فک وفامیلا و دوستای خوبم . حال و احوالتون که خوبه؟ ایشالا

من هیچچی به این مامان  نمی گم فقط این یک بیت شعرو می خونم که هم شما بدونین چقده من پیشرفت کردمو هم مامانم حساب کار خودشو بکنه

من از بیگانگان هرگز ننالم    که بامن هرچه کرد آن آشنا (مامانی) کرد.

من تولد گرفتم ، واکسن زدم ،هاپو هاپو و پیشی پیشی و پیتیکوپیتیکو کردم ، دمپایی های بقیه رو پوشیدم ، یه دندون درآوردم ،تا ۴و۵ شمردم ،چرخ زدن رو یاد گرفتم ، نقاشی کردم و مداد رنگی ها رو جویدم و توی خونه پخش کردم ،آواز خوندن هامو بهتر کردم و موهامو شونه کردم ،دربند رفتم و برگشتنی تلسی یژ سوار شدم ، غصه خوردم و بق کردم ونفسای عمیق کشیدم ، مامان بابامو بوس کردم و توی آینه واسه خودم شکلک درآوردم ،کاغذهای داخل جلد همه کتابا رو کندم وبا مداد رو دیوارا خط کشیدم ، کوک کردن ماشینا رو یاد گرفتم و دنیا رو پسکی از زیر پاهام نگاه کردم و یه عالمه دیگه(وای چقده از خودم گفتم! اوا خجالت کشیدم !) و همه اینا موجب نشد که این خانم یه تکونی به خودش بده و بیاد اطلاع رسونی ! همش هم بهانه اش اینه که درس دارم و کار دارم و بریم بیرون و... حالا ببینیم نمره هاش چند می شه.

خلاصه فقط واسه من واین مامان دعا کنین یه وقت دست به یقه نشیم.

یه بوس عشقکی واسه همه تون.

 بای ی

 

                 

 

                جلوه های ویژه رو دارین که!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 17:29  توسط مهسا | 
سلام ، این خانوم که نمیاد بنویسه که . توی این  هفته من کلی کارای جدید کردم . اولش که یک نی لبک مریم برام خریده ، تا داد دستم فوری زدمش .  همون روز عصر وقتی رفتم خونه ، یک بوقی از قبلن ها داشتم اما نزده بودمش ، اونم زدم و   " از آنروز من همه اش بوق می زنم" . دوم اینکه این مامان خانوم وقت گذاشت عکسای یک کتاب حیواناتو بهم نشون داد و جوجه رو هی گفت ، منم بخاطر علاقه مامانم به جوجه کلمه جوجه رو یاد گرفتم و  تازه شم اگه جای دیگه ای  عکس جوجه ببینم ، جوجه جوجه می کنم. البته مامانم برنامه هاپو پیشی رو هم برام گذاشته اما فقط در یک مقداری پیش پیش کردن موفق شده . سوم اینکه یک عشق نهانی ای در قلب من به فرنی وجود داشته که قبلا رو نکرده بودم اما توی این هفته ریختمش بیرون و خلاصه حالا فرنی نخور ، کی بخور . چهارم اینکه خونه مامان بزرگ اینا یه خوبی داره ، اونم پیانو خاله ست . ( گریه نکنین ، خوبی های دیگه ای هم داره )  من خودم ، مستقلا می رم نوک انگشتام وایمیستم ،از اینور به اونور راه می رم و پیانو می زنم . البته چه فایده بابام می گه باید اولش ویولن یاد بگیری !!!  (مامانم میگه یک کم جو میم مثل مادر گرفته تش ! اه بابا مامانو ول کن ! نزنش ! بابا یکی بیاد این دو تا رو جدا کنه  ) 

البته من دوست دارم ادامه بدم اما چون تازه از خواب پا شدم باید برم یک سلامی خدمت خانواده عرض کنم و یک روز جدیدی رو رقم بزنم. یک بوسسسسس گازدار برای همه.   

 

عکس مال یک فصل قبله ، شرمنده !  ولی قشنگه :)  

                         لباس تو خونه و این حرفا ...

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 8:1  توسط مهسا | 
بستنی که خورده بودم ، آیس پک هم خوردم .  برای ثبت در رکوردام هم بگم که،  من یک هفته ای می شه که راه می رم ، اما گاماس گاماس !! تپ تپ هم میفتم زمین و خدا پدر مادر این پوشکها رو بیامرزه که یه لایه jacket می کشن دورم و از داغون شدن ، حفظم می کنن .

این یه ماه پیشه ، که مثل الان سرما خورده بودم. 

                غصه نخور ، خوب می شی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 22:36  توسط مهسا | 
       

 

این دستم :

                

 

اینم پام :

               

 

اینم خودم :

 

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 16:27  توسط مهسا | 

دوستام ، سلام.

 

اول بگم که ما 4-5 روز رفتیم مشهد.جای شما خالی ! آنجا که بودیم یک سرمای مشتی ای خوردم و تب مشتی ای هم کردم که آثارش هنوزم ادامه داره.

وقتهایی که حرم می رفتیم ، همه دنبال زیارت و دعا و ثنا بودند اما من یا داشتم دوست جدید پیدا می کردم یا داشتم قرآن و مفاتیح می خوردم ! آی کیف می داد. یه چیزی رو اونطرف یه رواقی نشونه می کردم و یه جوری چهار دست وپا می دویدم طرفش ، که مامانم منو گم می کرد و دنبالم راه میافتاد. تقریبا از همه هم، بغیر از مردای خیلی سیبیلو ، خوشم می اومد و لبخند می زدم .

 

اما بغیر از برکات معنوی این سفر که از شرح بیشترش معذورم ، اینجانب مهسا ... ، در شب 21 ماه رمضان که شب شهادت هم بود و شب قدر هم می تونست باشه ، دست زدم  و وقتیکه زدم دیگه ول کن نبودم . مامانم هی می گفت دست بزن و من هم هی می زدم و کلا از اون روز تا حالا عملیات رقصیدنم کامل تر شده و یه حرکات سایر قسمتام ، دس دسی هم اضافه شده. مدل دست زدنم هم خیلی جالبه، دست چپو بی حرکت نگه می دارم و دست راستو می کوبم روش!

خلاصه تقدیر منو که امسال به خوشی و نی نای بریدن ، برین یه فکری به حالِ مال خودتون بکنین.

 

چون  اولین بارم بود که می رفتیم ، بخاطر همینم مامان بزرگم امر کرده که برام یک ببعی رو پخ پخش کنن .البته من خودم ترجیح می دم اختیار ببعی ه رو بدن دست خودم ، من بعنوان الاغم ازش سواری بگیرم ، با هم اینور و اونور بریم و همه چیزو بهم بریزیم و درب و داغون کنیم !( اوه چه کیفی ی ی ی!)

 

دیگه بگم که ...

تقریبا سه هفته ای می شه که من بدون کمک وای می ایستم اما هنوز از راه رفتن خبری نیست و کماکان برنامه روزانهء تاتی تاتیِ آموزشی ، جزء برنامه هامه .

راستی امروز صبح هم خودم بصورتی کاملا خودجوش ، از تخت مامانم اینا اومدم پائین و تا الان که اینا رو  می نویسم ، چند بار دیگه هم تکرار کردم  و یه مشکل اساسی زندگیم هم حل شد.

 

برای امروز دیگه خیلی حرف زدم اما فکر نکنین که من خسته شدم ، never!!!

می رم که جاهای دیگه ای در انتظار آتیش سوزونیهای منن.

 

پ.ن. ها:

خاله مهرناز ، مامانم ازت خجالت می کشه ، بهت زنگ نمی زنه . تو ببخشش آخه هم بزرگتری هم مهربونتر !

مریم ،( خاله واقعیم ) این نمی شه که ماکت هاتو به اسم کادو بمن بدی  و خودت از شر این موجودات قناس بی زاویه نجات پیدا کنی . اونوقت اتاق منم از این چیزا پر شه و ندونم عروسکامو کجا بذارم. اما کلا ابتکار ایندفعه ات رو پسندیدم. راستی کی برام پلاژ می سازی ؟ می خوام م م .

 

 

 

                             لیلا خاله! درسته تو نیستی اما اژدهات که هست .

 

 

                      عکس مال یک ماه پیشه ها !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 12:35  توسط مهسا | 
امروز می دونین چی کار کردم؟ کرِم خوردم ، اونم از نوع NIVEA soft .بعدشم تا دیدم مامان بدبختم داره میاد طرفم ، چاردست وپا ، بسرعت در رفتم تا اثر دستام روی زمین ( مثل ردپای گربه ها) ثبت بشه .اینو گفتم تا یه وقت فکر نکنین من ساکتم و حرف نمی زنم ، یعنی زندگیمونم ساکته و شهر در امن و امانه . خیر !

 

شما فکر می کنین من به چی فکر می کنم ؟

 

                 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 22:20  توسط مهسا | 
 

خدا رو شکر که من  تِل دارم که موهامو کنار بزنم.

                 

 

 فقط خدا می دونه که این مامان ، چقده منو اذیت کرده که مجبور شدم خودمو این قیافه ای کنم .

( مامان : بینی شو پاک کردم.)                               دندونامو !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 1:42  توسط مهسا | 
               
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 1:31  توسط مهسا | 
سلام، آخ که چقده دلم برای همتون تنگ شده.

عجالتا عکسهامو اینجا می ذارم تا ببینم چی پیش می یاد.

 

وای از دست این بابا، آخرش این چهارتا شویدمم می ریزه .

                            اه هه . منو بذار زمیییننن !

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 1:29  توسط مهسا | 

سلام .

از دست تنبلی این مامان ، مجبورشدم خودم بیام و شرح زندگیم رو بدم که فردا پس فردا ، خودم بیام بخونم و به به وچه چه کنم و قربون صدقه خودم برم و از اون طرف یک حال مبسوطی هم به خوانندگان داده باشم و ...

روز 7 تیر دومین دندونمم درآومد و حالا  دیگه خیلی بزرگ شده .منم بیشتر چیزا رو گاز می گیرم و می جووم ، حالا چه خوردنی باشه ، چه نباشه.

پنجشنبه عروسی عمو علی و خاله سعیده است ( زن عمومه اما چون من اونایی رو که دوست دارم خاله ام می شن و تازه سعیده رو هم خیلی دوست دارم ، پس ؛ خاله سعیده)  ومن همینجا به جفتشون تبریک می گم و بهشون می گم که اگه می خواین من از دستتون خوشحال بشم زودتر برای من یه نی نی دست و پا کنین و خودتون رو از این بی بچه گی نجات بدین.

من و مامانم برای حضور در این مراسم با شکوهِ سوووپر ، به اندازه موهای سر جفتمون کار رو سرمون ریخته و تازه مامانم دیروز خوشحال بود که موهای سر من خیلی نیست ، چون اونوقت مجبور می شد دو سه روزی هم روی اونا وقت و سرمایه گزاری کنه.

دیگه بگم که من چهار دست وپا همه خونه رو گز می کنم و خودم از حالت خوابیده ، شق و رق می شینم (4-5 روزه) و کاغذ می خورم . در ضمن این کله بیچاره من هم خیلی به این ور و اون ور اصابت می کنه ، آخه من وقتی دارم تمرین می کنم که بشینم یه دفه حواسم به یه جای دیگه ای پرت می شه و من یادم می ره که باید سفت بشینم و اونوقت از پشت می افتم زمین. ولی من، بجز در موارد خیلی نادر ، بعد از کمی آخ و اوخ دوباره پا می شم و بقیه فعالیت هامو از سر می گیرم.

راستی جدیدا در لیست غذاهایی که خوردم شکلات و کباب رو هم اضافه می کنم.

 

واای ، می دونین چی دیدم ؟ توپمو . می رم که بدوم دنبالش.کاری ندارین؟

خدافظ!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 13:1  توسط مهسا | 
 

من دیروز اولین سینمای عمرم را رفتم. البته سینما جای خوبی بود و به من که بسیار خوش گذشت . چون بصورتی کاملا شناور توی بغل مامان و بابام سواری  گرفتم و به سخنرانی های بسیار مفصلی در باب نی نی ها وسینما پرداختم. 

 من که قبل از رسیدن به سینما تو ماشین خوابیده بودم و تمدید قوا می کردم ، همین که دیدم رفتیم توی یه جای تاریکِ سیاه که یه آدمایی با صدای بلند اون وسط مسطاش داد می زدن و خجالت سرشون نمی شد ، با خودم گفتم: مهسا جون ، اِوا چرا خجالت ؟ تو هم حرف بزن . نشون بده که تو میی تونیی ! و اینطوری شد که من یکی از بلند ترین سخنرانی هام رو ایراد کردم  . " مامانم می گه سخنرانی چیه خانوم ، شما یک ساعت ونیم ۴ تا انگشت دست راستت تو دهنت بود و  فقط می گفتی هووم هووم هووم هووقووم قووم هووم .... " اما جالبترین قسمت قضیه این بود که مامان و بابای من فکر می کردن که اگه منو راه ببرن من ساکت می شم و رفته بودن بالاترین قسمت سینما و به نوبت منو بغل می کردن و از اونها اصرار و از من انکار **** و من دیروز هرگز ساکت نشدم ****   البته بخاطر هیجان زیادِ ناشی از اینهمه سخنرانی و اینهمه شنونده ، آب دهنهای زیادی از من ریخته شد و لباس بابا مامانم کاملا خیس خیس گردید.

به هر حال دیروز بمن خیلی خوش گذشت و اگه باز هم بهم پیشنهاد سینما یا هر جای مشابهی رو بدهن با کله می رم. الان هم می خوام برم روروک سواری و برای همه شما یه بوس آروم می فرستم. 

عکس روز :

                    من دارم میرم یه جای خیلی رسمی. شما هم دوست دارین تیپ بزنین و بیاین !

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 9:18  توسط مهسا | 
دوباره خودم باهاتون صحبت می کنم ؛

از اونجاییکه من دیگه در بیداری به این راحتی ها شیر مامانمو نمی خورم و دور و ور مامانم هم یه مشت آدم قاعده مند و دکتر و آشنا به فنون بچه داری پیدا می شه (که همشونم مامانمو از دادن چیزای دیگه به من منع کردن ....)، این مامانی ما  یا در حال کمین کشیدن زمانهای خواب منه یا دست به عمل می شه و منو می خوابونه یا در صورت ناامیدی از کلیه قبلی ها ، وقتایی که شیر باید بخورم اما نمی خورم ،با قطره چکون یا لیوان به من شیر می ده. منم که خیلی از هورت کشیدن و مک زدن این قطره چکون خوشم اومده ، خیلی برای این جسم آبی رنگ ذوق می کنم و بعضی وقتا هم که مامانم یه دفعه احساس می کنه که من الان تشنه ام شده ، توش یک مقادیری آب هم میل می کنم.  البته این قطره چکون ، یک جریان ملایمی از مایعات را بهمراه مکیدن من در دهانم برقرار می کنه که من خیلی باهاش کیف می کنم و قیافه اش تقریبا شبیه یک سرنگ بزرگ می مونه.( دیدین چقدر قشنگ این جسمو براتون توضیح دادم ، جوریکه دیگه لازم ندارین ببینینش !!!)  البته براتون بگم که هنوزم بعد از حموم ، مامانمو تحویل می گیرم و قبولش می کنم ...

در ضمن من پریروز تو راه ۴ ساعتهء رسیدن به فیروزکوه ، ۳ ساعتشو با در و دیوار ماشین و مامانِ نیمه هشیارم و بقیه خاله خوله های موجود در ماشین ، صحبت می کردم.  (براتون نگفته بودم که یه بارم ۱۰ روز پیش از ساعت ۱۱.۵ شب شروع به سخنرانی کردم و به دلیل تموم نشدن حرفام تا ساعت ۱۲.۵ ، با مامانم از اتاق خواب به اتاق خودم تبعید شدیم(بابایی ما رو بیرون کرد) و بعد از اون هم تا ساعت ۲ با آویز بالای چراغ اتاقم درددل کردم . البته مامان خانوم این وسطا هی الکی سعی می کرد که منو از حرف زدن با اون آویز زیبا محروم کنه و بخوابونه اما من کلا تا وقتی که حرفام تموم نشده بود ، کوتاه نیومدم.اینا رو می گم تا بدونین من کلا آدم جدی ای هستم و مامان من باید با من خیلی بیشتر از اینها خودشو مچ کنه و فکر کلاس آبرنگو هم از اون کله اش بیرون کنه!!!!!)

اما با تمام جدیتی که برای خودم قائلم ، مامان و بابامو خیلی دوست دارم و براشون همش می خندم. الان هم بخاطر مامانم یه کوچولو گشنه ام شده و مجبورم که سخنرانیمو نیمه کاره ول کنم و با شما بای بای کنم. 

راستی :

                      من و پام !

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 18:30  توسط مهسا | 

طبق آخرین اخباری که از عوالم بالا بهمان رسیده خاله زَرزَرمان دارد از یک طرف های دیگری می آید که ما ببینمش.البته این یکی خاله، ظاهرا واقعی است و مثل اون یکی خاله مان ، مرمر ، می باشد . آخر این مامانمان همه رفقایش را به خالگی ما  منتصب می کند وما در می مانیم که این الکی بود یا نبود؟؟ کثیرند خاله ها : محبوبه و زینب و سمیه و الهه و شیما ولیلا و نرگس ومنصوره و ایمان و بازم لیلا و...

از خبرهای دیگری که در اثر ممارستهای شدید وگوش وایسادنهای مدام دستگیرمان شده اینست که این مامان و بابایمان در حال نقشه کشیدنهای فراوان هستند که این خاله مان که آمد ما را بندازند پیش او و هی خودشان اینور و اونور و سینما بروند و جای ما را خالی کنند...اما ما-که به ماه گفتیم برو بخواب ما هستیم - در همین نقطه و از طریق همین قشنگ نوشته های خودمان  می گوییم که محال است خاله زرزرمان و ما تحمل کنیم که شما به خوشگذرانی و سینما و .. بروین و ما در خانه بمانیم و مامانمان بهیچوجه حق ندارد هیچ جایی بدون ما برود و باید تمام برنامه هایش را با ما چک کند تا برایش برنامه ریزی کرده و درست و غلط کارهایش را بهش گوشزد کنیم . در تولد 3ماهگی مان وزنمان 6.400 و قدمان 64 شده و از این به بعد روزی 5 دقیقه آفتاب میگیریم .

اگر با ما کاری ندارین ما خوابمان می آید ، می رویم که بخوابیم ،شما هم اجازه دارین که با اجازه ما به خودتان بپردازین.

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 9:34  توسط مهسا | 

بابا مامانای مهربون  ، من می خوام برای مامان بابام یه اعترافی بکنم: من کاملا با شما آشنا شده ام وخیلی هم خوشوقتم  . البته بیشتر با مامانم آشنام ، چون خورد و خوراکم به ایشون وابسته است و من باید بخاطراین امر حیاتی هم که شده هر از چندگاهی یک لبخندهایی بزنم که ایشون بدونه من هواشو دارم .اما بابایی هم یک حرکات مهیجی از خودش نشون می ده که من ایشون رو با اون حرکات عجیبشون نشون کردم. ناگفته نمونه که بابایی من خیلی قیافه اش ثابت نیست ، یه وقتا خیلی قهوه ای مایل به سیاه می شه بعد یه دفعه سفید و نرم می شه ، حالا چرا نمی دونم؟؟

 

اگه از بقیه احوالاتم براتون بگم که دلتون کباب می شه!! دوشنبه پیش من از دم دمای غروب دیدم این مامانی - علیرغم کلیه تلاشهای من جهت معطوف کردن توجهش به خودم – هی خونه رو جارو می کنه ، همه جارو مرتب می کنه ، بعد بابا اومد و گل و سبزه خریدن و منو با کلی دنگ و فنگ حموم کردن و نذاشتن بخوابم و خلاصه یه چیزایی رو یه سفره ای گذاشتن- که قشنگ ترینش  سه تا چیز قشنگ کوچولو بود که عین خودم آروم و قرار ندارن و همش دنبال هم می چرخن:ماهیی- و نشستن کنار اونو و یه دفعه هیچ چی نشد ، اما این مامان و بابا منو هی منو ماچ کردن و چلوندن و عکس یادگاری و تبریک و تلفن و...!!!من که کلی تعجب کردم ،اما چون کلا زیاد تعجب میکنم بروی خودم نیاوردم و گرفتم خوابیدم . اما از فردای اونروز هی تو خواب و بیداری این طرف و اونطرف رفتیم و پولهای قشنگ نو –عیدی- گرفتیم . من که دیدم  مامان و بابام از این عیدی  ها خوشحال می شن ، شروع به خوشحالی کردم و از اونروز تا حالا خیلی بیشتر خوشحال می شم و می خندم ،آخه مامانم می گه این مهسا از ما پولدارتره و بیشتر عیدی می گیره.

راستی ، من به یه مشکلی برخوردم و اونم اینه که نمی دونم اسمم چیه ، خیلی چیزا منو صدا می کنن .منم چون هیچ کدومش شبیه هم نیست کلا همه رو بی خیال می شم . شما قضاوت کنین : تیکال ،پیکال ، مهسا ، مسمس ، تربچه ، پیاز چه ، تپله ، شیوید ،حنا ،بلا ،طلا ،گلچین ،نخود ،نخودچی ، جیگر ،نازنازی ،جوون و...

راستی امروز یه آوانس دیگه هم به مامانم دادم :توی آینه بهش خندیدم .

اما یه گله هم ازش دارم- مامان خودتو اصلاح کن –

: نمی ذاره دستامو بخورم ، آخه من خیلی دست دوست دارم ، هرجاش باشه ،روی دست ، زیر دست ، رو انگشتا ، شست ،مچ ... منو تهدیدم کرده که بهم پستونک می ده ، اما من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم .

 

در سال نو من همه تون رو دوست دارم و به همتون می خندم . مواظب دوستای من باشین.

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 13:13  توسط مهسا | 
آی همه آزاد اندیشهای دنیا ،شما بیاین بین من و این مامان بابام قضاوت کنین ؛ می دونین بعنوان کادوی تولد دوماهگی بهم چی دادن ؟؟؟ اولش یه چیز صورتی ریختن تو حلقم که خیلی بد مزه وغیر قابل تحمل بود اما من هیچی بهشون نگفتم و بروشون نیاوردم ،تازه داشتم با مزه بدش کنار می اومدم که دو تا واکسن زشت که سوزنای تیزی هم داشت رفت توی پاهام ، منم تا می تونستم گریه کردم و اشک ریختم . کلا از رفتارشون هم، خیلی ناراحتم و از دیشب تا حالا هی تب می کنم ،این مامان هم که منو هی با چیزای خیس ، سردم می کنه و منم ازین کاراش اصلا خوشم نمیاد و بازم گریه می کنم . نمی دونم  تا کی به اعتصابم ادامه می دم اما کلا از این وضع تولد گرفتن اصلا خوشم نیومد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 13:18  توسط مهسا | 

بابا یکی بیاد به این مامان  ، یاد بده که چه جوری باید منو بخوابونه ، آخه خانم بعد از دو ماه هنوز نمیدونه چیکار بکنه. مگه اینکه خودم تصمیم بگیرم که بخوابم وگرنه اون محاله بتونه کمکی در این رابطه بکنه !!! تازه خودم تو کتابهاش ،کتاب "چگونه کودکم را بخوابانم" رو دیدم و می دونم که صد بار هم خونده ، بپرسین از کجا تا بگم اون موقع که  تو دلش بودم میدیدم که چه جوری با آب و تاب می خونه و واسه خودشو من نقشه می کشه ، اما حالا فقط باید بیاین و روزگارشو ببینین ، شبا می شینه گریه می کنه که چرا من نمی خوابم ، آخه آدم حسابی ،عوض گریه کردن بیا با من بازی کن ، من شبا خیلی سرحالم و همبازی می خوام ، اصلا نمی دونم چرا تو اینقدر دوست داری بخوابی؟؟ این بابایی که بدتر از توئه حتی شبا صدای منو نمی شنوه فقط تو خواب می بینم که داره هی با خودش می گه پیش پیش پیش پیش پیش پیش !!!!  آخه پیش پیش که نشد زندگی ، نشد محبت ، نشد ....

 

راستی دست آدم هم با آستین هم بی آستین خیلی مزه می ده ، خصوصا وقتی مامان منو گذاشته و رفته سراغ کاراش ، فور ی دستامو تا مچ می کنم تو حلقم . طوری که یوقتا نزدیکه دور از جون خودم وشما خفه شم ، اما بازم از فرصت استفاده می کنم ، چون که این مامان مثل این پلیسا می مونه ، هی تندی دستامو در می یاره و بمن نصیحت های تکراری می کنه ، اما بذار روشو بکنه اونور ، ملچ مولوچ ....

 

فعلا می خوام برم ،کجا ؟ زیر پتو ،آخه لالالا دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 14:23  توسط مهسا |