تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
سلام ،

 

مهسا خانوم خوبِ خوبه.

از مهد که میاد کلی برامون از کارا و بازیهاش تعریف می کنه، شعرا و آوازاشونو می خونه ( ما هم تقریبن ۵۰٪ زبونشو می فهمیم)، شبا به عشق مهدکودک می خوابه ( ۱۰:۳۰-۱۱)، روزا زنبیل و سبدشو برمی داره می ره دده برام به به بخره(البته برای باباش مداد می خره)، دوست داره توی تمام کارا شرکت کنه، زمینا رو تی می کشه و جارو می کنه، لباسارو از ماشین لباسشویی در میاره و پهن می کنه ، توی تمام قابلمه ها غذا می پزه و برامون میاره؛ با این وجود هنوزم شیر می خوره و پوشکیه

با هم نقاشی می کشیم و پازل درست می کنیم، شعر می خونیم و حرف می زنیم، شبا با هم چایی میخوریم و فیلم می بینیم ، دست و صورتمونو می شوریم و دندونامونو مسواک می زنیم و زیاد همدیگه رو بوس می دیم و بغل می کنیم ...

بچه ام عین مامانش عاشق سالاده و بیرون رفتن رو خیلی دوست داره، عین باباش، آوازای سنتی دوست داره و طبعش لطیفه و عین تمام دخترای دنیا خیلی حرف می زنه و در ضمن به تیپ و ظاهرش هم اهمیت می ده و همه اش خودشو تو آینه چک می کنه.

 

این همون متکایی ه که دفعه پیش گفتم

 

 

در باب قضیه دلتنگی، همه می گن دو سه ماه اول اینطوره، جنبه های مثبتش رو ببین، به فکر چیزایی باش که بدست آوردی، نه از دست دادی... منم کلن چون آدم مثبتی ام و خیلی حرف گوش کن، سرم رو می اندازم پایین و با خودم می گم چشم، ای افکار متواری وسرگردان ، از این مغز مغشوش و لهیده من بیرون بروید و من را با مهسا و محمد و درس هایم تنها بگذارید.

سه ثانیه بعد دوباره یکی به من میگه: الهی بمیرم که من بهار تهرونو نمی بینم، الهی بمیرم که پنجره خونه مون رو به البرز باز نمی شه، الهی بمیرم که به این زودیها شمال نمی رم، الهی بمیرم که چقده دلم می خواد مریم و زهرا رو ماچ کنم، الهی بمیرم که چرا خورشید اینجا گرم نیست، خلاصه می گه می گه تا به مسائل اساسی تر می رسه.. الهی بمیرم که چرا وضع مملکت من با این همه سرمایه و استعداد اینطوریه، الهی بمیرم که "کنام پلنگان و شیران شده" و ...

شاید هم خیلی زوده برای اینکه نسبت به این سرزمین و زندگی اینجام احساس تعلق کنم ،فعلن که خیلی احساساتم متناقض و درهمند. البته من سعی خودمو می کنم که اینجا همه اش گل و بلبل باشه و از شیرین کاری های مهسا بنویسم

پی نویس: می دونین دیدن یک پژو ۴۰۵ توی خیابون یا گلاب به روتون (اسائه ادب نشه) یک آفتابه توی دستشویی دانشگاه چقدر ممکنه یه آدم رو شاد و شنگول کنه :)

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 16:4  توسط مامان | 
سلام به همه دوستای گلم که مدتیه صداشونو نشنیدم و ندیدمشون و ...

امروز مهسا و بچه های مهدشون، رفتن موزه حیوانات. فسقلی های قد و نیم قد،مثل متکاهای متحرک (از فرط لباس پوشیدن)، تیلیک تیلیک تو خیابونا راه میفتن، از این سر رودخونه می رن اونور رودخونه. خدارو شکر که امروز بارون و برف نیومد، هر چند اگه میومد هم در برنامه مهد هیچ تغییری ایجاد نمی شد، فقط من از صبح تا عصر هی نگران می شدم و حرص می خوردم.

راستی آفتاب تو شهر ما داره طولانی تر می شه و این خودش یعنی زندگی :)

پی نویس :دلتنگی چیزی نیست که بشه اونو پشت تمام کلمه های دنیا قایم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 17:8  توسط مامان |