تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
دیروز دندون سیزدهم مهسا دراومد و آبجی تون می ره که دکترا بخونه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 10:17  توسط مامان | 
از اون جایی که بابایی خونه ما، مقدار زیادی ادیب تشریف دارند و خیلی دوست دارند مهسا خانوم، سعدی و حافظ و مولانا رو از همین بچه گی بشناسه و روح لطیف ادبیات فارسی تو وجودش جاری بشه ، از همان اوایل نوزادی برای مهسا خانوم حکایت سعدی و شعر حافظ می خوندند و با آوازهای زیباشون، هم بنده و هم ایشون رو مستفیض می کردند. البته باید اذعان کرد که، این شعر خوندن ها خیلی هم بی تأثیر نبوده و مهسا هم کم و بیش اهل آواز خوندن شده و یه وقتا خودش شروع می کنه به زبون خودش چه چه می زنه و...
اما شعرهایی که من از بچه گی براش می خونم بسیار متفاوته و کلن فرهنگ ایرانی میرانی سرش نمی شه، بیشتر فانتزی و بچه گانه است و گل و بلبل و بزن و برقص و....

اولین شعرهای مهسا اسب کرنگ بود که همیشه براش می خوندم ( معمولن موقع تعویض پوشک:) )و مهسا تقریبن 8 ماهه بود که رفلکس نشون می داد و بندهایی رو که *هی* داشت، با من می گفت:

اسب کرنگی را دیدم. توجنگلی تنها، هی ؛
رفتم جلو با بوس وناز ، کرنگ و زین کردم .
هی هی هی کرنگ بلا
تو یار قشنگ منی.
هی هی هی سمند طلا
تو اسب زرنگ منی.
وقتی پریدم رو زینش یهو پرید اسبم، هی.
...

شعر بعدی، ببعی بود:
ببعی میگه بع بع
دنبه داری نه نه
پس چرا می گی بع بع
مهسا *بع بع* و *نه نه* رو می گفت و تا مدتها اون قسمت سوم (بع بع آخر) رو هم *نه نه* می گفت که البته جدیدن اصلاحش کرده.

یه شعر دیگه که اون رو هم از زمان نوزادی می خوندم، شعر خروسه:
خروس خروس بله
زرد و ملوس بله
خروس خروس بله
تاج عروس بله
بیا بریم خونه مون، بهت بدم آب و دون
آآآ ی ی ی
به به چه خروسی، چه حیوون ملوسی
ببین بال و پرش رو ، ببین تاج سرش رو
چه خروس نازی ، واسه مرغا می کنه گردن درازی
......
مشارکت مهسا در این شعر به قسمت های *بله* و *آآآی ی ی* منتهی می شه و کلن جزو شعرهای محبوبشه.

توی این وسطا بود که شعرهای تولدت مبارک و اتل متل توتوله رو هم یاد گرفت که البته بچه ام طبق نسخه های خودش شعر ها رو می خونه:
ربابه رباری ربابه رباری (مبارک مبارک تولدت مبارک)
اده مده توتوده (اتل متل توتوله)
و ...

شعر جدیدی که 1.5 ماهی می شه که بلد شده عمو زنجیربافه که مهسا بله هاش رو می گه .از طرف دیگه قسمت بخور وبیا رو هم می گه: *بیا بیا* و صدای حیواناتش رو هم در میاره، چون بسیار استاد شده.

شعر دیگه ای که بابابزرگش بهش یاد داده (بابای بابایی)، شعر جمجمک برگ خزونه که مهسا توی این شعر فقط دستاشو روی دستای بابا یا باباییش می سابونه (آخه این شعر یه جور شعر بازیه که 2نفر دستاشون رو مشت می کنن و روی هم می ذارن و تکون می دن) و کلمه های خاصی رو نمی گه.

مهسا معمولن همه این شعرها رو با حرکات ریتمیک دست و سرش مخلوط می کنه و کلن شعر خوندن تبدیل به یک نمایش با حرکات موزون و دست و آواز تبدیل می شه که نمی دونم می تونه من و مهسایی رو به اون اهداف غایی بابایی در شناخت و یادگیری شعر فخیم و گرانقدر پارسی، برسونه یا نه :؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 10:49  توسط مامان | 
سلام به همه عزیزای دلم و خوشگلای گلم.
حال شما که خوب است(از بر و رویتون پیداست)، حال ما هم بهتر است. به حمداله ملالی نیست جز دوری روی مبارکتر از ماه شما.

امروز که اینها را برای شما می نویسم، سالروز ازدواج من و محمد است - 7 مرداد سنه 1378 -
عمر بسی طولانی ای بر ما گذشته و روزهای شیرین و شور زیادی را چشیده ایم.

تصمیم های خیلی زیادی توی زندگیمون بوده که اونها رو عملی کردیم و بعضی ها رو هم به غفلت سپردیم و شامل مرور زمان و سستی هامون شده.
روزهایی بوده که خستگی های زیادی رو از تن و روح همدیگه زدودیم و روزهایی هم بوده اند که خستگی روی طراوتمون گذاشتیم و شب رو با تلخی ها سپری کردیم.
خیلی وقتها، شک و تردیدها رو رفع کردیم و همدیگه رو آروم کردیم اما مواقعی هم بودند که همدیگه رو تو ابهام نگه داشتیم و آرامش رو از دنیای دو طرفه مون دریغ کردیم.
یه وقتا به هم گریه کردیم و یه وقتا از دست هم، یه وقتا با هم خندیدیم و یه وقتا به هم.
روزهایی بوده که پیرهنامونو پاره کردیم و همدیگه رو تا آخر دنیا زجر دادیم اما بعد همدیگه رو بوسیدیم و ناز کردیم و شادترین روی زمین بودیم...

من و همسرم با همدیگه از بچگی در اومدیم ،بزرگ شدیم، قد کشیدیم، دانشگاه رفتیم و برگشتیم، غذا پختیم، چاق شدیم، لباسهای نو خریدیم و قدیمی ها رو دور ریختیم، کیک و بستنی و لبو و کباب خوردیم، با دستهای پر از خرید از فروشگاه برگشتیم و چیزهارو یکی یکی به هم نمایش دادیم و سرجاشون چیدیم، اسباب کشی کردیم و خونه مون رو عوض کردیم، گلدون های گلمون رو انتخاب کردیم و بهشون آب دادیم، کبوتر روی بالکنمون رو مراقبت کردیم و بهش غذا دادیم، رستورانها و شهرهای زیادی رو تجربه کردیم،با هم و برای هم شعر خوندیم و آواز گوش دادیم، با هم کتاب خوندیم و کتابها رو از هم قاپیدیم و سرشون دعوا کردیم، با هم فیلم دیدیم و لذت بردیم، بچه دار شدیم و داریم بزرگش می کنیم، و هزار تا چیز که فقط خودم و خودش می دونیم و خیلی قابلیت عمومی شدن نداره...

خوشحالم از اون چه تا به حال کردم، خیلی راضیم از این سیر زندگی خودم و خودش. برای جفت ما بهترین حالت همین می تونست باشه و خدا رو شکر می کنم که این انتخاب درست رو به ما نشون داد. اشتباهاتم رو تقریبا می دونم و سعی می کنم کمتر مرتکبشون بشم( یا اصلا نشم)، اخلاقم رو هم سعی می کنم بهترش کنم(hope so!!) از طرفی، می دونم هیچ چیز توی این دنیا دائمی نیست و شاید نتونم همین خوشبختی ام رو هم بیمه کنم، اما مطمئنم که ، خونه ای ، که جایی برای ما سه نفر داشته باشه، می تونه آرومترین و امن ترین نقطه این دنیا باشه، چون اینو تجربه کردم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 13:9  توسط مامان | 
خدا جون ، می بینم که می خوای سرو وضعمونو مرتب کنی و قشنگ مهمونمون کنی. از رفتارت بی نهایت خوشم اومد. همش فکر می کردم ، نمی شه، نه دیگه محاله، فکرشم نکن، اما حالا شد. می دونی ممنونتم. دوستت دارم، خیلی گُلی. تو بمن خیلی لطف داری اما خودت منو بهتر می شناسی که. یه مقداری قدر نشناسِ نمکدون بشکنم. قول می دم سعی کنم خودمو درست کنم. تو از من ناامید نشو ، به مهسا و محمدم بگو نشن ، خودم درستش می کنم...
به سلامتی داریم می ریم مکه، ایشالا توی شهریور، سه تایی .

پ.ن.:مدتیه که روزها برای کل خانواده مون پر از اضطراب و تردیده . شاید قبل از مکه رفتنمون، تکلیفمون یه سره بشه. اما از خدای خوبم می خوام که هر چی خوبه، پیش بیاد، چون غیر از این ازش انتظار ندارم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 13:59  توسط مامان | 
مامان جان من طبق معمول یادش می ره که.
من شنبه رفتم واکسن سه گانه- یادآور اول- زدم ، یک روز ونصفی تب کردم ، البته مامان هی استامینوفن می داد و خنکم می کرد ، من خوبتر می شدم و خودمو جمع وجور می کردم و زنده می شدم. ولی، کلن بی حال بودم و خوابیده پازل درست می کردمو و نشستنکی توپ بازی. اگر هم قضیه خیلی حساس می شد و باید راه میرفتم، لنگان لنگان (آخه دکتر واکسنو روی پای چپم زده بود وپام خیلی درد می کرد) خودمو یه جوری جابجا می کردم. ناگفته نمونه که مامان خانوم، ایندفه خیلی کوتاهی نمی کرد و بغلم می کرد.
دکتر می گفت چرا من دو کلمه ای حرف نمی زنم، مامانمم نگران شده که نکنه در سیر تکاملی گویایی بنده اختلالی وارد شده باشه، حالا دیگه انقده با من حرف می زنه که سرم درد می گیره ، بهش می گم ، مامان ، سسسس ، نی نی لالا ، اما مامانم نیست که از 4 به بعد خونه است، فکر می کنه باید تمام حرف نزدن های از صبح رو تلافی کنه، یه بند حرف می زنه و و و و و ا ا ا ا ا ا ی ی ی ی ی ی تازه بابام هم که میاد خونه، اون هم شروع می کنه به حرف زدن و بازی و.. من هم همش باید با روی خوش این دو تا رو تحویل بگیرم، احساساتشون رو به رسمیت بشناسم ، درکشون کنم و تو ذوقشون نزنم، نکنه یوقت از دست من دلشکسته بشن. خدائیش کار دنیا برعکس شده ها.!! اما جاتون خالی، صبحا یه نفس راحتی می کشما ؛)

 


                           منو دستکم نگیر !

 


مامان، بابا؛ بوس بوس صدادار، هوایی، زمینی ،تلگرافی براتون. دوستتون دارم، حوصله تون رو هم دارم ، ازتون هم خوشم میاد. شوووخی کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 13:0  توسط مهسا |