تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
امروز صبح که می اومدم سرکار ، قرار بود مهسا با بابائیش بره خونه مامانم اینا. بچه ام تا فهمید که من می خوام برم ، می زد توی سر خودش و گریه می کرد. آخه مامان من، چرا اشک منو درمیاری؟ مامانم من که نمی تونم همیشه پیشت بمونم ، تو که می دونی من اگه تو خونه بمونم می میرم و خل می شم، مگه دلت نمی خواد مامانت زنده و سرحال باشه؟ مگه نمی خوای مامان خوب و بدرد بخوری باشه؟ پس چرا گریه می کنی و دل منو میشکنی؟تازه دوشنبه ها هم که می مونم پیشت وبا هم حال می کنیم ، پس گلکم کمتر بی قراری کن. یه کم که بازی کنی و چیز میز بخوری و قصه گوش بدی ، میام پیشت ، بغلت می کنم، با هم حرف می زنیم و همدیگه رو آروم می کنیم. بعدشم بابایی میاد و سه تایی دور همدیگه زندگیمون رو مزه می کنیم . فعلا این مدت رو این مدلی می گذرونیم ، شاید فردا اتفاق بهتری بیفته و روزامون بلندتر بشه ;)
+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 14:13  توسط مامان | 
                      

             چه عشقی می کنم من !!

امروز بچه ام رفت روی تختِ ما، سرشو گذاشت رو متکا، شروع کرد به خروپف. حالا تو خونهء ما کی خروپف می کنه و بعدشم کلن حاشا، خودتون حدس بزنین ( بابا جون کلینیک درمان خروپف هم اختراع شده ، برو خودتو معرفی کن :)))

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 1:55  توسط مامان | 
 یه نکته جالب در مورد مهسا بگم .

جدیدا می خوام بهش آموزش دستشویی رفتن و این صحبتا رو بدم. هروقت بهش می گم بیا بریم جیش کن ، میاد دم در حموم ، شروع به حموم حموم گفتن می کنه و لباساشو در میاره. بهش می گم مادر من ،آخه چرا لباساتو در میاری؟ کی خواست بره حموم !!! می گه مامان، نیست که توالت فرنگی تو حمومه ، منم هی این دو تا موضوع رو قاطی می کنم. از اون طرف، تقریبا هر بار که پیف می کنه، تو اون دقایق اولیه راه میفته دور خونه ، صدای پیف پیف در میاره ، اعلام موقعیت می کنه. اما وقتی بهش می گم برو بخواب، بیام پوشک ،    مسابقه دو آغاز می شه . من بدو ، مهسا بدو . البته فعلا که برنده همیشگی منم . 

( احتمالا روزی که مهسا اینارو می خونه ،تو دلش مطمئنه که دیگه مامانش تو مسابقه ها نمی بره)

عکس زیر مال شماله، سه هفته پیش!

 

                           مهسا و جاده

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 12:48  توسط مامان | 
سلام ،
یعنی من خجالت نکشیدم ، اومدم اینجا رو دوباره آپ کردم. اما خیلی خوشحالم که دوباره در خدمت همیم .
البته از من هیچ چیزی بعید نیست ! ممکنه دوباره فردا پشیمون بشم و گم بشم و...
نکته جالب اینه که فیلترشکن لازم رو هم پیدا کردم ، یعنی از سرِکار هم می تونم بنویسم ، آها من یک ماهه رفتم سرکار و این می تونه یکی از دلایل غیبتم باشه.

از مهسا براتون بگم که برای خودش خانومی شده.
کم وبیش توی تخت خودش می خوابه ، یعنی شب تو اتاق خودش می خوابه ، صبح رو تخت ما از خواب بیدار می شه :) خیلی حرف می زنه و کار وباراش زیاد شدن، حتی مثلن تو خواب، یدقه که چشماشو باز می کنه یه چیزی می گه و دوباره می خوابه .
حرفای جورواجور زیاد میزنه ولی اگه ایما و اشاره خودش نباشه ، کارِم دراومده . تا بیام منظورشو بفهمم اشکاش در می یاد و... کلمهء نه رو هم معمولا سه بار پشت سر هم می گه که طرف رو حسابی کنف کنه .
از اون طرف میزان لگو بازیش هم زیاد شده ، پازل های بزرگ هم دوست داره . خیلی بازی و رفاقت با بچه ها رو دوست داره و فوری بوسشون می کنه. کلن دخترم خیلی لطیف و احساساتی شده و من می ترسم نکنه به من بره (چونکه من از اونایی هستم که اشکشون دم مشکشونه و احساسات حرف اول رو تو تصمیمات منطقی شون می زنه !!!! در هر صورت خدا به خیر کنه)

فکر می کنم اگه روز به روز آپ کنم ، می تونم پست های جذابتری داشته باشم و مهسا رو هم ، در اطلاع روند زندگیش بذارم .
فعلا امروز رو به من ببخشید که خیلی درهم و شکسته شد.
+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 15:16  توسط مامان |