تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
سلام به روی ماه همتون.

این دخترما دیشب تنها با خاله ش و یه عالمه آدم کوچیک و بزرگ رفته تولد هدیه ، دختر خاله مامانش . تا ساعت ۱۲.۵ نصفه شب هم برنگشته . 

یعنی شما بنظرتون می رسه ،خانوم ۱۳-۱۴ سالشون بشه ، من ساعت deadline  رو چند تعیین کنم خوبه؟

عکس مال دیشبه.

                           اینم یه فیگور در حین رقصیدن

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 14:7  توسط مامان | 
سلام به همه فک وفامیلا و دوستای خوبم . حال و احوالتون که خوبه؟ ایشالا

من هیچچی به این مامان  نمی گم فقط این یک بیت شعرو می خونم که هم شما بدونین چقده من پیشرفت کردمو هم مامانم حساب کار خودشو بکنه

من از بیگانگان هرگز ننالم    که بامن هرچه کرد آن آشنا (مامانی) کرد.

من تولد گرفتم ، واکسن زدم ،هاپو هاپو و پیشی پیشی و پیتیکوپیتیکو کردم ، دمپایی های بقیه رو پوشیدم ، یه دندون درآوردم ،تا ۴و۵ شمردم ،چرخ زدن رو یاد گرفتم ، نقاشی کردم و مداد رنگی ها رو جویدم و توی خونه پخش کردم ،آواز خوندن هامو بهتر کردم و موهامو شونه کردم ،دربند رفتم و برگشتنی تلسی یژ سوار شدم ، غصه خوردم و بق کردم ونفسای عمیق کشیدم ، مامان بابامو بوس کردم و توی آینه واسه خودم شکلک درآوردم ،کاغذهای داخل جلد همه کتابا رو کندم وبا مداد رو دیوارا خط کشیدم ، کوک کردن ماشینا رو یاد گرفتم و دنیا رو پسکی از زیر پاهام نگاه کردم و یه عالمه دیگه(وای چقده از خودم گفتم! اوا خجالت کشیدم !) و همه اینا موجب نشد که این خانم یه تکونی به خودش بده و بیاد اطلاع رسونی ! همش هم بهانه اش اینه که درس دارم و کار دارم و بریم بیرون و... حالا ببینیم نمره هاش چند می شه.

خلاصه فقط واسه من واین مامان دعا کنین یه وقت دست به یقه نشیم.

یه بوس عشقکی واسه همه تون.

 بای ی

 

                 

 

                جلوه های ویژه رو دارین که!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 17:29  توسط مهسا |