تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
سلام ، باور کنین ما زنده ایم . خیلی هم درب و داغون نشده ایم و هنوز به همدیگه وصلیم.

تولد واسه دخترمون گرفتیم ، واکسنشو زدیم و حالا هم کم کم به شرایط آروم قبلی برمی گردیم . دخترمون هم که توی این سال دوم زندگیش ،سرعت رشد مغزش رفته بالا و زده رو دست مامان باباش!

راستی باباییش هم می خواست یه چیزایی بنویسه ،نمی دونم خجالت می کشه یا چیز دیگه ای پیش اومده . خلاصه احتمالا تا روز ۲۱ بهمن که من امتحاناتمو بدم اینجا همین طوری تق ولق اداره می شه ! مواظب خودتون و بچه هاتون و شوهراتون باشین. ؛)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 11:15  توسط مامان | 

 

ممنونم از لیلای عزیز که منو به این بازیِ خود افشاگری دعوت کرد.

 

اینایی که اینجا می نویسم می دونم دیگه آبرو برام نمی ذاره ،اما بازی ه دیگه ، از کجا معلوم همش راست باشه؟؟؟

 

1. همیشه دلم می خواست که نقاشی می خوندم و نقاش می شدم . شرمنده که بعنوان یک مهندس ،علاقه ام بهش  در حد رفع تکلیفه. 

 

2. کلاس چهارم دبستان یک روز به بهانه دستشویی رفتن، از مدرسه فرار کردم . کیفمم سر کلاس جا گذاشتم . البته صبحش با آقا راننده مون هماهنگ کرده بودم.

 

3. بشدت آدم فضولی هستم ، البته خیلی بروز نمی دم ولی شاخکهام ، همش دارند کار می کنند. در ضمن یک آدم بسیار احساساتی و زودرنج (گریه ئو ) ،کینه شتری  و بی صبر هستم . البته خیلی هم خوش قلبم . در ضمن ، شکمو هم می باشم.

 

4. همیشه از اینکه عینکی هستم متنفر بوده ام ، بهمین خاطر هیچوقت بهشون رحم نمی کردم ، یا می شکستمشون  ، یا میانداختم توی آب که با خودش ببره.

 

5.معمولا مدادهام و روان نویسام و های لایتام رو هر روز توی جامدادیم ، چک می کنم ،نکنه بسرقت رفته باشن یا کم شده باشن.

 

چون مهسا حسابش جداست ، بازیش هم جداست . پس:

 

۱.مهسا خیلی در مورد محتویات پوشکاش کنجکاوه و دوست داره معاینه و وارسی شون کنه .( البته من نمی ذارم)

 

۲.ایشون یک خال روی دست چپشون دارن که خیلی هم خواستنی است.

 

۳.موقع شیر خوردن یا دارن بنده رو می زنن یا یقه رو سفت می چسبن که در نروم.

 

۴.علاقه خاصی به موبایل و تلفن و کنترل دارن. تا حالا دو تا موبایل سوزوندن (از بس تف زده اند) و یک کنترل رو بهلاکت رسوندن.

 

۵.احتمالا به همه فامیل شبیه اند جز مامانشون . (البته توی این یک مورد شانس آورده اند)

 

برای ادامهء شرکت دیرهنگام در این بازی  از عمو سیا، عموآهنی، بی تا، نوجوان کوچک و ویانا دعوت می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 15:15  توسط مامان | 
نمی دونم چرا در آروم ترین شرایط زندگی ،یک چیزی هست که دلمو به آشوب بکشه و از حرکت بندازه. نمی دونم چرا یوقتا غصه ، بی هیچ پیش زمینه ای ،جای خودش رو تو زندگیم باز می کنه و بعد ، اَمونمو می بُره.
--------------------------------------------------------------
مهسا خانوم دیگه کامل راه می ره . از روی زمین خودش پا میشه و می ایسته و حتی وقتی از بغلم می ذارمش پایین، خودشو سفت نگه می داره و راه میافته . کلیه کشوهای اتاقش هم در شرایط نیمه باز بسر می برن. لباسها رو معمولا خالی می کنه اما از پس اسباب بازیهای چوبیش بر نمیاد و نمی تونه اونها رو بریزه بیرون.
غذا خوردنش خیلی بد شده و کلا همش درگیریم:(
وقتایی که می خواد منو چکم کنه یا باهام کار داره ، اسم کوچیکمو صدا می کنه و من هم آی کیف می کنم که خدا می دونه.
---------------------------------------------------------------
یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که توی یک روز آفتابی ،که خورشید ظهر از لای پرده ها ، خودشو آورده تو ، من و شوهرم و بچه هام و نوه هام کنار همدیگه ،ناهار خوشمزه بخوریم و دور هم باشیم. آرزوی زیادیه؟
---------------------------------------------------------------
شوووهر گلم ، تولدت خیلی مبارک .خیلی دوسِت دارم و دلم می خواد به تموم آرزوهات برسی :*

راستی شب یلدا تولد شوهرم بود ، بهش تبریک گفتین ؟؟؟ هنوزم دیر نشده ها :)
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 14:23  توسط مامان |