
![]() |
![]() |
|
|
دوستام ، سلام. اول بگم که ما 4-5 روز رفتیم مشهد.جای شما خالی ! آنجا که بودیم یک سرمای مشتی ای خوردم و تب مشتی ای هم کردم که آثارش هنوزم ادامه داره. وقتهایی که حرم می رفتیم ، همه دنبال زیارت و دعا و ثنا بودند اما من یا داشتم دوست جدید پیدا می کردم یا داشتم قرآن و مفاتیح می خوردم ! آی کیف می داد. یه چیزی رو اونطرف یه رواقی نشونه می کردم و یه جوری چهار دست وپا می دویدم طرفش ، که مامانم منو گم می کرد و دنبالم راه میافتاد. تقریبا از همه هم، بغیر از مردای خیلی سیبیلو ، خوشم می اومد و لبخند می زدم . اما بغیر از برکات معنوی این سفر که از شرح بیشترش معذورم ، اینجانب مهسا ... ، در شب 21 ماه رمضان که شب شهادت هم بود و شب قدر هم می تونست باشه ، دست زدم و وقتیکه زدم دیگه ول کن نبودم . مامانم هی می گفت دست بزن و من هم هی می زدم و کلا از اون روز تا حالا عملیات رقصیدنم کامل تر شده و یه حرکات سایر قسمتام ، دس دسی هم اضافه شده. مدل دست زدنم هم خیلی جالبه، دست چپو بی حرکت نگه می دارم و دست راستو می کوبم روش! خلاصه تقدیر منو که امسال به خوشی و نی نای بریدن ، برین یه فکری به حالِ مال خودتون بکنین. چون اولین بارم بود که می رفتیم ، بخاطر همینم مامان بزرگم امر کرده که برام یک ببعی رو پخ پخش کنن .البته من خودم ترجیح می دم اختیار ببعی ه رو بدن دست خودم ، من بعنوان الاغم ازش سواری بگیرم ، با هم اینور و اونور بریم و همه چیزو بهم بریزیم و درب و داغون کنیم !( اوه چه کیفی ی ی ی!) دیگه بگم که ... تقریبا سه هفته ای می شه که من بدون کمک وای می ایستم اما هنوز از راه رفتن خبری نیست و کماکان برنامه روزانهء تاتی تاتیِ آموزشی ، جزء برنامه هامه . راستی امروز صبح هم خودم بصورتی کاملا خودجوش ، از تخت مامانم اینا اومدم پائین و تا الان که اینا رو می نویسم ، چند بار دیگه هم تکرار کردم و یه مشکل اساسی زندگیم هم حل شد. برای امروز دیگه خیلی حرف زدم اما فکر نکنین که من خسته شدم ، never!!! می رم که جاهای دیگه ای در انتظار آتیش سوزونیهای منن. پ.ن. ها: خاله مهرناز ، مامانم ازت خجالت می کشه ، بهت زنگ نمی زنه . تو ببخشش آخه هم بزرگتری هم مهربونتر ! مریم ،( خاله واقعیم ) این نمی شه که ماکت هاتو به اسم کادو بمن بدی و خودت از شر این موجودات قناس بی زاویه نجات پیدا کنی . اونوقت اتاق منم از این چیزا پر شه و ندونم عروسکامو کجا بذارم. اما کلا ابتکار ایندفعه ات رو پسندیدم. راستی کی برام پلاژ می سازی ؟ می خوام م م . لیلا خاله! درسته تو نیستی اما اژدهات که هست .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت 12:35 توسط مهسا |
|
|
امروز می دونین چی کار کردم؟ کرِم خوردم ، اونم از نوع NIVEA soft .بعدشم تا دیدم مامان بدبختم داره میاد طرفم ، چاردست وپا ، بسرعت در رفتم تا اثر دستام روی زمین ( مثل ردپای گربه ها) ثبت بشه .اینو گفتم تا یه وقت فکر نکنین من ساکتم و حرف نمی زنم ، یعنی زندگیمونم ساکته و شهر در امن و امانه . خیر !
شما فکر می کنین من به چی فکر می کنم ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 22:20 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
مامان بابا مهسا |
|
EESS
|