
![]() |
![]() |
|
|
خانومی که شما باشید و آقایی که ما ، دختر ما پریشب در کمال حیرت زدگی من و بیخیالی خودش دندون درآورد. عجیباً غریبا. آخه من نمی دونم تو نیم وجبی که تا حالا هیچی غیر مایعاتی مانند شیر مادر و آب نخوردی با این دندون کوچولو می خوای چی رو بجویی؟ هان ؟
البته ناگفته نمونه که مهسا خانم از ۳.۵ ماهگی علائمش مثل بچه هایی بود که می خوان دندون درآرن. همه اش لثه هاش می خارید ، بی قراری می کرد ، شیر درست نمی خورد و دوست داشت همه چیزو گاز بزنه. در ضمن غده بزاقش هم مثل سرچشمه رود کارون همه اش پرِآب بود و گه گاه هم باران موسمی میزد ... به هر کی می گفتم مسخره مون می کرد که محاله بچه به این زودی دندون درآره و از این حرفا. به دکترش هم که گفتم ، لثه اش رو نگاه کرد و گفت خبری نیست و باید تا ۷-۸ ماهگی صبر کنین . ما هم کم کم داشت کنف شدنمون یادمون می رفت ، که مهسا خانوم ----خودشو تکون داد، دندونو نشون داد (با ریتم بخوانید) حالا کار جدید روزانه من شده چک کردن ثانیه به ثانیه دندان مزبور ، شاید یکی دو میلیمتر قدش بلند شده باشه! پ.ن.: من باب تفریحات سالم هم که شده ، عنوان مطلب رو با نجوای آهنگ سرکار گوگوش خانم بخوانید.
عکس روز:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 8:30 توسط مامان |
|
|
یه پارچه توری هست که شبا برای پیشگیری از گزیده شدن توسط حشرات موذی -پشه - می کشم روی سر و دستاش که از پتو بیرون مونده . صبحا که پا می شم باید مچاله شده اش رو از توی دهنش درآرم. جالبیش اینه که انقده شبا خودشو تکون می ده و تقلا می کنه که شستشو پیدا کنه، که توره می چسبه به سر و کله اش و پشه هه هم از فرصت استفاده می کنه و حالا مهسا نخور ،کی بخور . ---------- یه عالمه سیب سفت نیمچه گلاب داشتیم که از گلابیت دراومده بودن . منم مونده و حیرون که حالا که جناب بابایی در اوقات امتحانات شریفشون بسر می برند و باید تحویلشون گرفت و قصه دندون دردشون هم مزید علت بر نخوردن این توپهای سفت شده ، چجوری اینهمه سیبو بخورم و در ضمن ایشون رو هم تحویل بگیرم؟ این شد که دمب سیبها گرفته شد و پوستشان کنده و با کمی آب و شکر تا ساعاتی نه چندان دور ، تبدیل به کمپوتی راحت الحلقوم می شوند. احتمالا به میمنت ۵ ماهه شدن مهسا ، تا دو سه هفته دیگر کمپوت پختن و میوه پخته شده خوردن ،از حالت adventure ای در می آد و ملال آورتر از خوردن نون و ماست خواهد شد. شاید هم چسبید و جزو سبد خوراک خانواده شد.... اَه ببین تورو خدا . یه کمپوت پخته ها ، چقدر آب و تابش میده......... پوف ---------- کاش می شد فوتبال ایران - مکزیک رو دید و تخمه هم خورد . منکه احتمالا همه شو وایساده ، با دستای یخ زده می بینم . امیدوارم شما بتونین خوشبین باشین. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 17:49 توسط مامان |
|
|
دوباره خودم باهاتون صحبت می کنم ؛
از اونجاییکه من دیگه در بیداری به این راحتی ها شیر مامانمو نمی خورم و دور و ور مامانم هم یه مشت آدم قاعده مند و دکتر و آشنا به فنون بچه داری پیدا می شه (که همشونم مامانمو از دادن چیزای دیگه به من منع کردن ....)، این مامانی ما یا در حال کمین کشیدن زمانهای خواب منه یا دست به عمل می شه و منو می خوابونه یا در صورت ناامیدی از کلیه قبلی ها ، وقتایی که شیر باید بخورم اما نمی خورم ،با قطره چکون یا لیوان به من شیر می ده. منم که خیلی از هورت کشیدن و مک زدن این قطره چکون خوشم اومده ، خیلی برای این جسم آبی رنگ ذوق می کنم و بعضی وقتا هم که مامانم یه دفعه احساس می کنه که من الان تشنه ام شده ، توش یک مقادیری آب هم میل می کنم. البته این قطره چکون ، یک جریان ملایمی از مایعات را بهمراه مکیدن من در دهانم برقرار می کنه که من خیلی باهاش کیف می کنم و قیافه اش تقریبا شبیه یک سرنگ بزرگ می مونه.( دیدین چقدر قشنگ این جسمو براتون توضیح دادم ، جوریکه دیگه لازم ندارین ببینینش !!!) البته براتون بگم که هنوزم بعد از حموم ، مامانمو تحویل می گیرم و قبولش می کنم ... در ضمن من پریروز تو راه ۴ ساعتهء رسیدن به فیروزکوه ، ۳ ساعتشو با در و دیوار ماشین و مامانِ نیمه هشیارم اما با تمام جدیتی که برای خودم قائلم ، مامان و بابامو خیلی دوست دارم راستی : |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 18:30 توسط مهسا |
|
|
بابا یکی به فریاد من برسه.دارم از غصه دق می کنم .می دونین چرا ؟ آخه این دختر دیگه شیر نمی خوره. یعنی توی بیداری،اصلا شیر نمی خوره .فقط توی خواب. به دکترش می گم ،می گه موقته و غصه نخور.حالا کارم شده روزا بذارم آروم شستاشو بخوره تا خوابش ببره ، اونوقت منم بهش حمله کنم و توی خواب عمل تغذیه رو انجام بدم.تو ورژن جدید زندگیش ، فقط شستاشو دوست داره و البته خرگوششو. دیروز امتحانی بهش پستونک دادم . یه مقداری گازگازیش کردو پرتش کرد بیرون. منم همش به خودم لعن ونفرین می کنم که چرا از اول بهش پستونک ندادم که حالا اینهمه نگران شست خوریش نباشم.
اما از این خبرای بد که بگذریم ، باید اعلام کنم که دخترم پریروز از رو به پشت و دیروز از پشت به جلو غلطید. تمام فکر وذهنم شده مهسا. می خوام آبرنگو دوباره شروع کنم. می خوام برم تسویه حسابمو بکنم. می خوام واسه دکتری apply کنم. می خوام روی یه پروژه جدید کار کنم. می خوام ... اما نمی دونم می تونم یا نه ؟ بازگشت به دنیای قبلی ، به نظرم خیلی عجیب و غیر ممکن میاد!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 16:36 توسط مامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
مامان بابا مهسا |
|
EESS
|