تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
دختر من ، دو سه روزیه که سعی می کنه از خجالت جغجغه هاشو اسباب بازی هاش در آد و اونها رو برای چند ثانیه بگیره. منهم که انقدر اینها رو هی زورکی توی دستاش گذاشتم و اون نگرفته ،که تقریبا ناامید شدم و منتظر تقدیر الهی می مونم. اما دیروز یه اتفاق جالب افتاد . مهسا داشت شیر می خورد ، منم با خودم گفتم از فرصت استفاده کنم و براش قصه بگم -یه قصه من درآوردی از یه جوجه و خرگوش که با هم دوست می شن - یک دفعه دیدم مهسا که تا قبلش چشماشو خمار کرده بود و فقط به شیر فکر می کرد ،ساکت شده و قشنگ داره به قصه من گوش می ده و با تن صدای من کاملا قصه رو تعقیب می کنه.مامانی قول می دم بیشتر ازین برای قصه بگم.

من خدا رو شاکرم بخاطر همچین هدیه ای که با هر ثانیه رشدش و با هر لحظه تغییرش منو بزندگی امیدوار می کنه و از خدا براش بهترین ها رو می خوام .

مهسا در آرامش

 

خنده هات منو زنده می کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 14:35  توسط مامان | 

طبق آخرین اخباری که از عوالم بالا بهمان رسیده خاله زَرزَرمان دارد از یک طرف های دیگری می آید که ما ببینمش.البته این یکی خاله، ظاهرا واقعی است و مثل اون یکی خاله مان ، مرمر ، می باشد . آخر این مامانمان همه رفقایش را به خالگی ما  منتصب می کند وما در می مانیم که این الکی بود یا نبود؟؟ کثیرند خاله ها : محبوبه و زینب و سمیه و الهه و شیما ولیلا و نرگس ومنصوره و ایمان و بازم لیلا و...

از خبرهای دیگری که در اثر ممارستهای شدید وگوش وایسادنهای مدام دستگیرمان شده اینست که این مامان و بابایمان در حال نقشه کشیدنهای فراوان هستند که این خاله مان که آمد ما را بندازند پیش او و هی خودشان اینور و اونور و سینما بروند و جای ما را خالی کنند...اما ما-که به ماه گفتیم برو بخواب ما هستیم - در همین نقطه و از طریق همین قشنگ نوشته های خودمان  می گوییم که محال است خاله زرزرمان و ما تحمل کنیم که شما به خوشگذرانی و سینما و .. بروین و ما در خانه بمانیم و مامانمان بهیچوجه حق ندارد هیچ جایی بدون ما برود و باید تمام برنامه هایش را با ما چک کند تا برایش برنامه ریزی کرده و درست و غلط کارهایش را بهش گوشزد کنیم . در تولد 3ماهگی مان وزنمان 6.400 و قدمان 64 شده و از این به بعد روزی 5 دقیقه آفتاب میگیریم .

اگر با ما کاری ندارین ما خوابمان می آید ، می رویم که بخوابیم ،شما هم اجازه دارین که با اجازه ما به خودتان بپردازین.

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1385ساعت 9:34  توسط مهسا | 
چه روز خوبی میشه اونروزی که صبحش با خنده تو شروع بشه!

 

پ.ن.: با تشکر از بابایی که همین پریشبا شعرای قیصرو برام دوره کرد!!

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 8:10  توسط مامان | 
مامان جون ، وقتی بهم می خندی و باهام حرف می زنی ، وقتی تو چشات نگاه می کنم و تو هم مستقیم تو چشام نگاه می کنی و با صداهات و اداهات منو نوازشم می دی ، وقتی با آرامش تمام بهم لبخند می زنی و توی بغلم می خوابی ، وقتی گریه می کنی و بعدش توی بغلم آروم می شی....تازه اونموقع است که باورم می شه که مهسای کوچولویی توی این دنیا هست که منو به مادری پذیرفته و منم مادرش شدم ، تا دستای کوچولوشو بگیرم و بزرگش کنم ، تا قلب کو چولوشو تو بغل بگیرم و آرومش کنم .تا توی آغوش من ،سفت بمن بچسبه و  دنیا رو تماشا کنه .

آره دختر دوست داشتنی من ، تو فرشته نجات منی .

من اینو حس کرده بودم اما امروز خودت بزبون خودت بهم گفتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 20:6  توسط مامان | 

 

-         چرا مهسا یه وقتها اینقدر می خوابه ؟ یعنی از گشنگی می خوابه یا از سیری؟

-         یه وقتا چرا گریهء اشکی می کنه؟ البته یه 3-4 روزیه که با دیدن آدمایی غیر از مامان باباش بق می کنه و لب ور می چینه ولی فوری دوست می شه! اما یه وقتایی با گریه  سوزناک از خواب بیدار می شه و مامانشم باهاش گریه می ندازه ، هیچکی ام نیست که این دوتا رو جمعشون کنه !!

-         مهسا این ماه وزنش زیاد ،زیاد نشده( یه حسی اینو بهم می گه ) ،اما امیدوارم ترازوی دکتر حس منو تایید نکنه و دخترم میزون میزون باشه !!

-         خیلی دستاشو می خوره . یکی می گه پستونک بده ،یکی می گه دستاشو بشور بذار بخوره،دکترشم می گه خدا رو شکر کن پاهاشو نمی خوره ،منم سعی می کنم به علایق دخترم احترام بذارم اما همین که صدای ملچ مولوچ دست خوریشو می شنوم انگار که جن وپری دیدم ، می ترسم و ناراحت می شم ،جالبترش اینه که مهسا ناراحتی منو اصلا جدی نمی گیره و دستشو بیشتر می کنه تو دهنش ، با جدیت بیشتری مشغول مکیدن می شه و اون یکی دستشم به عنوان زاپاس نگه می داره تا یه وقتی اگه بدلیلی این یکی اومد بیرون، مزه دهنش عوض نشه و ذائقه اش بهم نریزه .خلاصه سر این قضیه پاک کفری ام ...

-         چرا هنوز با دستاش هیچی رو نمی گیره ؟

 

-         مهسا منو دوستم داره؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 18:0  توسط مامان | 

بابا مامانای مهربون  ، من می خوام برای مامان بابام یه اعترافی بکنم: من کاملا با شما آشنا شده ام وخیلی هم خوشوقتم  . البته بیشتر با مامانم آشنام ، چون خورد و خوراکم به ایشون وابسته است و من باید بخاطراین امر حیاتی هم که شده هر از چندگاهی یک لبخندهایی بزنم که ایشون بدونه من هواشو دارم .اما بابایی هم یک حرکات مهیجی از خودش نشون می ده که من ایشون رو با اون حرکات عجیبشون نشون کردم. ناگفته نمونه که بابایی من خیلی قیافه اش ثابت نیست ، یه وقتا خیلی قهوه ای مایل به سیاه می شه بعد یه دفعه سفید و نرم می شه ، حالا چرا نمی دونم؟؟

 

اگه از بقیه احوالاتم براتون بگم که دلتون کباب می شه!! دوشنبه پیش من از دم دمای غروب دیدم این مامانی - علیرغم کلیه تلاشهای من جهت معطوف کردن توجهش به خودم – هی خونه رو جارو می کنه ، همه جارو مرتب می کنه ، بعد بابا اومد و گل و سبزه خریدن و منو با کلی دنگ و فنگ حموم کردن و نذاشتن بخوابم و خلاصه یه چیزایی رو یه سفره ای گذاشتن- که قشنگ ترینش  سه تا چیز قشنگ کوچولو بود که عین خودم آروم و قرار ندارن و همش دنبال هم می چرخن:ماهیی- و نشستن کنار اونو و یه دفعه هیچ چی نشد ، اما این مامان و بابا منو هی منو ماچ کردن و چلوندن و عکس یادگاری و تبریک و تلفن و...!!!من که کلی تعجب کردم ،اما چون کلا زیاد تعجب میکنم بروی خودم نیاوردم و گرفتم خوابیدم . اما از فردای اونروز هی تو خواب و بیداری این طرف و اونطرف رفتیم و پولهای قشنگ نو –عیدی- گرفتیم . من که دیدم  مامان و بابام از این عیدی  ها خوشحال می شن ، شروع به خوشحالی کردم و از اونروز تا حالا خیلی بیشتر خوشحال می شم و می خندم ،آخه مامانم می گه این مهسا از ما پولدارتره و بیشتر عیدی می گیره.

راستی ، من به یه مشکلی برخوردم و اونم اینه که نمی دونم اسمم چیه ، خیلی چیزا منو صدا می کنن .منم چون هیچ کدومش شبیه هم نیست کلا همه رو بی خیال می شم . شما قضاوت کنین : تیکال ،پیکال ، مهسا ، مسمس ، تربچه ، پیاز چه ، تپله ، شیوید ،حنا ،بلا ،طلا ،گلچین ،نخود ،نخودچی ، جیگر ،نازنازی ،جوون و...

راستی امروز یه آوانس دیگه هم به مامانم دادم :توی آینه بهش خندیدم .

اما یه گله هم ازش دارم- مامان خودتو اصلاح کن –

: نمی ذاره دستامو بخورم ، آخه من خیلی دست دوست دارم ، هرجاش باشه ،روی دست ، زیر دست ، رو انگشتا ، شست ،مچ ... منو تهدیدم کرده که بهم پستونک می ده ، اما من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم .

 

در سال نو من همه تون رو دوست دارم و به همتون می خندم . مواظب دوستای من باشین.

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 13:13  توسط مهسا |