تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
مهسا ی عزیزم ، بوی عطر عید و بهار مامانتو دیوونه کرده. دختر گلم ، هوای بهار ، یه فشاری به رگهای قلبم میاره انگار که می خواد دوباره و هزار باره منو با خودش ببره به بالای کوها و جنگلا ، اونجایی که دیگه از هیشکی خبری نیست و تو اون سکوت ، آدم با حرکت جوونه ها و گیاها همر اه می شه و با اونا از خاک بیرون میاد ، حرفای گلا و غنچه ها رو می شنوه و خودشم باهاشون حرف می زنه،  با آب می ره تا عمق ریشه ها و برگها و درختا... مهسا می دونم که تو از جایی اومدی که قشنگتر از اینا رو دیدی و چشیدی ، اما بذار برات بگم که من توی این سالهای عمرم ، همیشه با بهار جوونه می زدم و زنده می شدم و امسال با تو جوونه زندگیم ، بهار رو عاشقونه تر بو می کنم و می فهمم .

ما امسال خونه تکونیمون رو بخاطر مهسا کردیم و حالا با اون دردونه به استقبال بهار اومدیم.برای همه آرزوی درخشنده ترین ایام رو دارم و از خدا برای همه خوبی می خوام.

مهسا جون عیدت مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 16:4  توسط مامان | 
خوش اخلاق

عکس قبلی

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 9:52  توسط مامان | 
دخترم ،از روزی که تبت خوب شد انگار دور جدیدی از زندگی رو آغاز کرده ای . خیلی بیشتر می خندی ، بیشتر محو آویزهای تختت می شی ، باهاشون درددل می کنی و حرف می زنی ، گوش شیطون کر خوابت منظم تر شده ،  گلاب به روتون کمتر شکوفه می زنی ، دوست داری همه روز رو بیدار بمونی و باهات بازی کنم (عمرا چون من خودم خوابم میاد ) ، خیلی سر و صداهای بیشتری تولید می کنی و خلاصه کم کم داری خودت رو به انواع فنون دلبری آراسته می کنی تا ما رو بکشی .!!!!!!

این برق چشمات منو کشته که چجوری دور و برت رو نگاه می کنی و چشم چرانی می کنی، انگار تلاش می کنی با چشات از همه چیز عکس بگیری و به خاطر بسپری.

من هی این صورت مثل گلبرگت رو ناز می کنم  ،بو  می کنم تا شب و روز با تو بهشت رو مزه کنم . تا با هم ، تو توی بغل من ، پله های این باغ قشنگ رو بالا بریم و به گلزارا و جنگلاش برسیم . راستی تو به خدا گفتی که تو رو بمن بده یا اون به تو اصرار کرد که بیای پیش من ؛ بهر حال من لحظه لحظه بوذنت رو جشن می گیرم و با خودم شادم.

دوستت دارم مهسایی ، دوستت دارم.

(الانه که اون لپات زیر دندونای من ، گاز گازی بشه ، مواظب خودت باش.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 13:53  توسط مامان | 
آی همه آزاد اندیشهای دنیا ،شما بیاین بین من و این مامان بابام قضاوت کنین ؛ می دونین بعنوان کادوی تولد دوماهگی بهم چی دادن ؟؟؟ اولش یه چیز صورتی ریختن تو حلقم که خیلی بد مزه وغیر قابل تحمل بود اما من هیچی بهشون نگفتم و بروشون نیاوردم ،تازه داشتم با مزه بدش کنار می اومدم که دو تا واکسن زشت که سوزنای تیزی هم داشت رفت توی پاهام ، منم تا می تونستم گریه کردم و اشک ریختم . کلا از رفتارشون هم، خیلی ناراحتم و از دیشب تا حالا هی تب می کنم ،این مامان هم که منو هی با چیزای خیس ، سردم می کنه و منم ازین کاراش اصلا خوشم نمیاد و بازم گریه می کنم . نمی دونم  تا کی به اعتصابم ادامه می دم اما کلا از این وضع تولد گرفتن اصلا خوشم نیومد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 13:18  توسط مهسا | 

بابا یکی بیاد به این مامان  ، یاد بده که چه جوری باید منو بخوابونه ، آخه خانم بعد از دو ماه هنوز نمیدونه چیکار بکنه. مگه اینکه خودم تصمیم بگیرم که بخوابم وگرنه اون محاله بتونه کمکی در این رابطه بکنه !!! تازه خودم تو کتابهاش ،کتاب "چگونه کودکم را بخوابانم" رو دیدم و می دونم که صد بار هم خونده ، بپرسین از کجا تا بگم اون موقع که  تو دلش بودم میدیدم که چه جوری با آب و تاب می خونه و واسه خودشو من نقشه می کشه ، اما حالا فقط باید بیاین و روزگارشو ببینین ، شبا می شینه گریه می کنه که چرا من نمی خوابم ، آخه آدم حسابی ،عوض گریه کردن بیا با من بازی کن ، من شبا خیلی سرحالم و همبازی می خوام ، اصلا نمی دونم چرا تو اینقدر دوست داری بخوابی؟؟ این بابایی که بدتر از توئه حتی شبا صدای منو نمی شنوه فقط تو خواب می بینم که داره هی با خودش می گه پیش پیش پیش پیش پیش پیش !!!!  آخه پیش پیش که نشد زندگی ، نشد محبت ، نشد ....

 

راستی دست آدم هم با آستین هم بی آستین خیلی مزه می ده ، خصوصا وقتی مامان منو گذاشته و رفته سراغ کاراش ، فور ی دستامو تا مچ می کنم تو حلقم . طوری که یوقتا نزدیکه دور از جون خودم وشما خفه شم ، اما بازم از فرصت استفاده می کنم ، چون که این مامان مثل این پلیسا می مونه ، هی تندی دستامو در می یاره و بمن نصیحت های تکراری می کنه ، اما بذار روشو بکنه اونور ، ملچ مولوچ ....

 

فعلا می خوام برم ،کجا ؟ زیر پتو ،آخه لالالا دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 14:23  توسط مهسا | 
راستی نگفتی ، یه مامان بیست و هفت -هشت ساله بدردت می خوره؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 11:34  توسط مامان | 

مامان جون ،مهسا ، اول از سفر دیروز بگم که بنظرم می آید خیلی سختت شده بود ، آخه عین گوشت قربونی هی این ور و اونور بردیمت ، حتی کارخونه روغن نباتی و بوی روغن نباتی گرفته بودی. اما از دیشب برات نمی گم که خیلی اذیت شدی و اذیت کردی ، طوریکه من فکر می کردم که حتما یک بلایی سرت اومده که اینجوری گریه و بی خوابی میکنی ، اما صبح که پاشده بودی وقتی با صدا می خندیدی و ذوق می کردی ، خدا رو شکر کردم  که مهسا گل چیزیش نیست و فقط از سفر خسته شده بوده .

 مهسا ، خوابیدن توی بغلمو خیلی دوست داری ، طوریکه اگر ساعتها هم توی بغلم خوابیده باشی ، محاله که بیدار شی حتی اگر گشنگی واقعا تهدیدت کنه ،اما امان از اون موقعی که در این حال بخاطر کمردرد و کهولت سن و خستگی و ...ثانیه ای زمین بذارمت ، چنان جیغی از گشنگی می کشی که من همش فکر می کنم یعنی اون موقع که توی بغل من بود ،سنسور گشنگیش off شده بود یا  اساسا سنسور مذکور off است و دخترم افقی خوابیدن رو دوست نداره  یا  کلا دخترم توی بغل موندن و سواری گرفتن رو دوست داره  و گشنگی براش اهمیتی نداره . (البته بنظرم می آد که شق سوم کاملا بعیده ،چرا ،چونکه با عرض خجالت شما هوا رو هم با ولع می خورین ) البته حدسهای دیگه ای هم بذهنم می آدکه بخاطر حفظ آبروی خودت اینجا نمی آرم. فقط بگم که واسه خودت بلایی شدی ها  !!!

 

مهسا جون ، دو ماهت داره تموم می شه و من هر روز بیشتر عاشقت می شم . مامانی، کی روزی می رسه که صِدام کنی : مامان زینب
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 10:0  توسط مامان | 
مهسای من، نور چشمهام ، امروز بهم رسما خندیدی و من ، افتخارمی کنم به داشتن دختری که با آمدن بهار ، لب به خنده باز کرده و می خواد شکوفه بده.                                                                                  برات آرزو میکنم ، قشنگترین ها رو ......

مهسا از باباش ،کلی لباس مباس و عروسکهای قشنگ گرفته ، یک سرگرمی جدید برای مامانش تا هر کدوم لباسها رو تن مهسا کنه و با عروسکهاش ازش عکس بگیره ، ممنون از مهسا و بابایی بخاطر سرگرم کردن مامانی! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 13:15  توسط مامان | 
دختر گلم ، از طرفی می دونم که دونه های اشک چشات نشونه سلامتیته ، اما هیچوقت نمی خوام یه قطره اشک هم تو چشات ببینم . وقتی دیدم گریه روز جمعه ات واقعی بود و از چشمات اشک اومده بود ، غم عمیقی به دلم اومد انگار من بودم که یکهو تنها تو این دنیا گریه می کردم بدون اینکه هیشکی حرفامو بفهمه . مامان جان ،این دنیا یه جوریه ، شادی هاش دووم نداره  ، اما قول می دم تا جایی که می تونم نذارم ناراحتی ها تو دلت خونه کنه ، قول می دم یه کاری کنم که دلت همیشه روشن وشاد باشه جوریکه هیچ غصه ای از پا درش نیاره .....

 

راستی مهسا سه چهار روزه خیلی خوش اخلاق شده و ساعت های بیداریش زیادتر ، آروم و متحیر هی سرشو اینور و اونور می چرخونه تا همه چیزو خوب ببینه ، خیلی تقلا میکنه و با تمام انرژیش دست وپا می زنه ،من که انقدر بوسش کردم ازش خجالت می کشم. در ضمن مهسا فکر میکنه مامانش خله ، چون وقتی براش ادا در می آرم و باهاش حرف می زنم یه جور بدی نگام می کنه ( عاقل اندر سفیه )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 16:25  توسط مامان | 
+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 16:2  توسط مامان | 
مهساجون ازت چند تا سوال دارم ، هر وقت تونستی جواب بده:

۱.چرا وقتی بدنیا اومدی ، زیاد مو نداشتی ؟ چرا همین چهار تا شویدتم داره می ریزه؟ دکتر می گفت تا ۹ ماه نباید ازت انتظار مو داشته باشم ، پس من اینهمه گلسر را به کجای سرت بزنم؟

۲. توی خواب به چی می خندی؟(البته دخترم تاحالا ۳ بار هم در بیداری خندیده، آخریش همین دیروز بود که به دیوار می خندید)

۳.توی خواب از چی می ترسی یا چرا گریه می کنی؟

۴.چرا اینهمه نازی؟لبهاتو غنچه می کنی؟ اگه می خواهی از من و بابایی دلبری کنی ،بدون که دیگه دلی باقی نمونده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 20:19  توسط مامان | 
مهسا ، در مقایسه این ۶ هفته با ۹ ماه قبل ، حتما فهمیده که مامان خوابالوش خیلی پیشرفت کرده که شبها تا ساعت ۲.۵-۳ بیدار می مونه و دخترشو می چرخونه. همه می گفتند بچه بعد از ۴۰ روز ، خودش زمان درست رو پیدا می کنه و شبها می خوابه و روز بیدار می مونه ، البته مهسا هم فهمیده یکی رو باید بخوابه یکی رو باید بیدار باشه فقط شب و روز رو قاطی کرده ، هر چی براش توضیح می دم که الان که چراغا خاموشه ، شبه ، و تو باید چشمهاتو ببندی و بخوابی ، زیر بار نمی ره ، دلیلی هم که میاره اینه که چون نورِ روز چشمهامو می زنه ،من چاره ای ندارم (مجبورم ،خودم هم دلم برات می سوزه اما چیکار کنم و...) که روز بخوابم و شبها ، کاملا ناخواسته، بیدار بمونم.                                            یک چاره این قضیه اینه که مامانی هم  روزها بخوابه و شبها بیدار بمونه ، اما اونوقت تنها رابطه اجتماعی اش رو که همانا با بابایی است ، از دست می ده و این اصلا خوب نیست ، چاره دیگر اینه که مامانی  دست به دامن خدا بشه و از خدا بخواهد که چشمهای دخترش روز بروز بیشتر آداپته (adopted)  بشه و بتونه توی نور تاب بیاره ، چارهء دیگری به ذهنم نمی رسه

چشمهای مشتاقِ دیدن مهسا آنچنان برقی می زنه که در نهایت خواب آلودگی، خواب از من دور می شه و تماشاچی مسیر حرکت چشمهاش می شم تا بتونم با او هم کلام بشم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 13:7  توسط مامان | 
مهسا دیشب خیلی تلاش  کرد که نارضایتی خودش رو از اوضاع به اطلاع ما برسونه و نزدیکیهای صبح من این رو متوجه شدم.از گریه های سوزناکش میشه فهمید که اون هم تنهایی و دوری رو دوست نداره .

اینروزها مهسا خیلی بزرگ شده و آواهای جدیدی از خودش تولید می کنه ، مثلا وقتی از یک چیزی خوشش نمی آد ولی اون چیز ارزش گریه کردن رو هم نداره صداهای کشیده ای مثل "اووم ،اییم" تولید می کنه ، یا وقتی داره در هوا دست و پا می زنه و خوشحاله صدای "قووم قووم"  می کنه، تازه دخترم دیشب کلاهش رو در دستش گرفته بود و اونرو هی تکون می داد که خودش پیشرفت خیلی بزرگیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 13:34  توسط مامان |