
![]() |
![]() |
|
|
مهسا سرما خورده بود. گریه هاش شبیه ناله شده بود و هیچی نمی خورد . امروز کمی بهتره
بالاخره دیشب کولش کردم بردمش دکتر ، از خانم دکتره اصلا خوشم نیومد ، اخلاق نداشت،اهل ایروبیک هم بود (گوش وایسادم) ، خودم به بابایی التماس کرده بودم که دکترِ خانم پیدا کن، اما دیشب کلی حالش رو گرفتم که" با این دکتر پیدا کردنت" ، خانمه یک عالمه قرص و دوا داده که هیچ کدومشو نمی دم مهسا بخوره!! مهسا دیروز که گریه می کرد انگار التماس می کرد که "توروخدا دوستم داشته باش و اذیتم نکن" ، آخه همیشه گریه هاش خیلی مقتدرانه است که "آهای باید منو دوست داشته باشی وگرنه جیغ می کشم و کلافه ات می کنم و... " من همیشه زمستونا ، از پنجرهء اتاقم، ساعتی چند بار هوا را بازرسی می کردم به امید لکه ابری ، برفی و... اما امسال از هر چه سرما و برف و ابر است متنفر شده ام و هر روز آرزو میکنم کاش زودتر بهار آفتابی برسه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 14:33 توسط مامان |
|
|
حس کردن گرمای گونه های او روی صورتم، آرام کننده ترین چیز این دنیا شده .فکر می کنم او هم از این حس آرامش می گیره . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 19:12 توسط مامان |
|
|
ازدیروز تاحالا خانم هی می خوابد،البته یکبار دیگر هم حدود ۲۰ روزگی اش اینطور شده بود . بعدش دیدیم که بخاطر واکسن ب ث ژ ملعون ،دخترمان مختصری تب کرده و یک جوش بسیار فجیعی هم در بالای دست چپش نمودار شده . خدا ایندفعه رو بخیر کنه ،از این نظر که اگه می خواد جوشی ، دملی و... در بیاد ، بشه از انظار عموم پوشوندش ، چون من به هیچ قیمتی نمی ذارم چیزی از ارزشهای دیداری دخترم کم کنه. راستی به این صرافت افتادم که پاشم بغلش کنم ، بریم دکتر ، چون خودش نمی تونه به من توضیح بده که چش شده .هرچی توی این bible ش رو هم نگاه می کنم هیچ اتفاق غیر منتظره ای توی هفته ششم پیش نمی آد ، خدا بخیر کنه ادامه مطالب قبلی اینکه گل خانم در روز ۱۱ ام از تولدش به اتاق خودش که آنروز بسیار هم سرد بود قدم گذاشت( در آغوش باباش ) و در تخت صورتی اش به خوابیدن ادامه داد.البته آنروز در دقایقی از بیداریش ، وقتی که آویز بالای سرش رو کوک کردیم تا صدا بده و خانم سرگرم بشه ، در نهایت ناباوری ، با چشماش عروسکها رو دنبال می کرد و این یکی دیگر از مواردی است که دخترم شاهکار کرده ،چون بچه ها در ماه دوم عروسکهای بالای تختشون رو می بینند، اما کلا فعلاً اصلاً با عروسک و جغجغه کیف نمی کنه و دستش نمی گیره ، فقط ثانیه ای بهشون نگاه می کنه و بعد دوباره می زنه زیر جیغ که آ ی یکی بیاد منو بغل کنه ، بگذریم از متلکها و دلسوزیهای این و اون که آره دخترتو بغلی کردی و ... یکی از جالبترین تفریحات روزانهء من و باباش که از 20 روزگی مهسا شروع شده و حالا حالاها ادامه داره شاید فیلمشو یک روزی اینجا بذارم. پ.ن./ bible : منظورم کتاب دکتر جواد فیض و یکی دو تا کتاب دیگه است ، از وقتی مهسا بدنیا آمده همش افسوس می خورم کاش متخصص اطفال بودم تا اینقده حرص نمی خوردم ، آخه توی این کتابها هیچی رو دقیق ننوشتند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 16:0 توسط مامان |
|
|
در ۲۸امین روز از تولد مهسا آمدیم ،البته او خواب است....من بجای او سلام می کنم.
سلام ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 17:51 توسط مامان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
مامان بابا مهسا |
|
EESS
|