تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie دخترمن
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست

که سروهای چمن پیش قامتش پستند



                             
+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 13:1  توسط بابا | 
سلام. واسه اونایی که هنوز ابنجا رو چک می کنن و واسه خودم و خودش؛

اتفاقای زیادی که این مدت افتاده:

آخرای خرداد یعنی در دو سال و 5 ماهگی با همکاری مامانم که اومده بود پیشم، شیر مادر ترک شد. البته هنوز که هنوزه مهسا یه وقتا میاد می چسبه بهم و گردنمو می خوره و خودشو لوووس می کنه.

نروژیش خیلی پیشرفت کرده، معلماش می گن کامل حرفاشونو می فهمه و جوابشونو می ده. از مهد کودک که میاد تا 1 ساعتی هنوز نروژی شعر می خونه و حرف می زنه، بعد سوئیچ می کنه . البته این اواخر در مورد فارسیش دچار مقادیری مشکلات شدیم؛ یعنی کمی تته پته می کنه ( لکنت :)  ) و فکر می کنم کمی زمان می خواد تا بتونه زبان انگلیسی رو شروع کنه. (آخه ترجیحن قراره بره مهد اینترنشنال ، اما ما فعلن دست نگه می داریم ، چون کلن مائیم که برنامه می ریزیم واسه دخترمون و هر بلایی که دلمون بخواد سرش میاریم.)

خیلی شعر و آواز می خونه. یعنی تقریبن یک روز در میون معلماش می گن که این دخترتون خیلی شاده و همیشه داره می خووونه و میوزیکاله و ....

روزای یکشنبه هر هفته باید ناخوناشو لاک بزنه و دامن بپوشه. ( ربطی به این نداره که تمام هفته هم دامن پاش بوده ...)

هر شب با سه چهار تا قصه و با تاکیدات شدید بنده می خوابه؛ برای فرار و در جهت تکمیل نامردی، تا میاد خوابش سنگین بشه ، هی آب می خواد و آب می خوره. معمولن 4-5 بار تکرار می شه این پروسه تا یک جایی که دیگه اینتروال چرت بالا می ره و اون ثانیهء تصمیم گیری خواب یا آب، اتفاق نمی افته و    دیگه لالا می کنه.

هفته پیش دماغش تا مرز شکستگی پیش رفت ، زخمی شد و به قاعده یک گلابی باد کرد؛ اما به خیر گذشت.  من و باباش 3 روز تو منگی و نابودی دست و پا زدیم و کم کم یه فکر برگشتن افتاده بودیم که دکتر، ما رو از تصمیمات قطعی بعدی نجات داد. فردای اینکه آبا از آسیاب افتاده بود و من رفته بودم مربیش رو یک گوشمالی حسابی بدم که چرا دختر من باید سوار دوچرخه بشه اونم تو سر پائینی، یاستین انقده هول کرده بود که منو دو سه بار بغل کرد و هی معذرت خواهی می کرد. آخه این مربیشون بی نهایت آدم سفتیه و خیلی کم برخوردای دوستانه داره. منم دلم سوخت و عوض جیغ و داد و ...، فقط با لحن ملایمی ازش خواهش کردم که" مواظب بچه ام باش؛ من و همسرم فقط تو این شهر همین یک دونه موجود آشنا رو داریم و نمی خوایم چیزیش بشه". مارته هم که یکی دیگه از مربیاشه و مهسا از همه بیشتر دوستش داره، روز اولی می گفت وفتی مهسا رو بردیم دکتر، خیلی خوب و  آروم بوده و اجازه داده دکتر معاینه اش کنه و همین طور که داشت قصه مظلومیت مهسا رو تعریف می کرد ، گریه اش گرفت، من و باباشم که دیگه هیچ چی .





مهسا تو بغل مارته ست.



گفتگو:

من: مهسا می خوای عروس شی ؟
مهسا: آره. ( از خوشحالی سرشو خیلی تکون می ده و می خنده)
من: با کی عروسی می کنی؟
مهسا :  مامان زینب

من: مهسا ابرا کجان ؟
مهسا: (دست می کشه رو صورتش، ابروهاشو نشون می ده) ایناهاش. ابروووو

مهسا: مامان ، خیارو  می خوام. (احتمالن تر کیبی از agurk( نروژیش)  با خیار )

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 15:21  توسط مامان | 
ما در این عکس ها به موسی شبیه تریم تا خودمان.














این گونه است که مامان بزرگمان را بدنبال یک توپ می فرستیم و خودمان هم ساپورتشان می کنیم نکند راه را گم کنند.










+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 1:4  توسط مامان | 













+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 17:55  توسط مامان | 
دیروز رفته بودیم گردش ، یک جایی اطراف شهرمون؛ یک ساحل و سنگ پرانی به دریا .

از ساحل بسمت دریا یک پل زده بودن که حدود 20 متر پیش رفتگی توی آب داشت.
مصارف این پل:
ماهی گیری ،
کسایی که احیانن می خوان تو دریا شیرجه بزنن ،
آدم هایی که نیاز به تمدد اعصاب دارن و دوست دارن مدتها تو سکوت پاهاشونو آویزون کنن و به صدای دریا گوش بدن و احساس شناوری توی آب بکنن بدون اینکه تنشون خیس بشه.

تعدادمون زیاد بود .
مهسا رو تمام مدت توی بغلم اسیرش کرده بودم.
همه جمعیت اون لبه ها می رفتن و روی گوشه ای ترین نقطه های پل عکس یادگاری می گرفتن.
دیدم محمد رفته نشسته روی یکی از اون لبه های پل. احساس درماندگی می کردم.
برای امتحان شجاعت با همدیگه رکورد می شکوندن.
با جیغ و فریاد اون رو عقب کشوندم .
بعد از آرامش کمی جلوتر رفتم و یک جای امنی، روی یک صندلی امن، با هم عکس یادگاری گرفتیم.

*******

دیشب خواب می دیدم رفتیم گردش و همه سرخوشیم و خوبیم و مهسا هم برای خودش راه می ره و بازی می کنه؛ نگاهم رو بر می گردونم می بینم که نیست. مهسا نیست ....

*******

مدتهای زیادیه که حس امنیت درونی من، جای خودش رو به ترس و دلهره داده. از بس نشستم و تحلیلش کردم و تئوری و روش برای درمانش به خودم ارائه دادم، خسته شدم. دلم نمی خواد این ترسم باعث بشه دخترم و همسرم از تجربه چیزایی که دوست دارند باز بمونن.


نظر تکمیلی: هفته پیش همین پل رو تنهایی بالا آومده بودم، تا آخرین لبه هاش رو امتحان کرده بودم و حتی -با کمی جرأت- از اون بالا ، به آبهای زیر پل خیره شده بودم.







+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 11:29  توسط مامان | 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 17:5  توسط مامان | 
* هفته پیش مهسا برای اولین بار گفت : مامان آب آب : تا قبل از این همیشه به " آب " می گفت "با"

* 2 هفته ای می شه که مهسا خانوم خیلی قشنگ و منظم و مرتب میاد سلام می کنه : اَلام ( هنوز سین رو خیلی خوب نمی تونه ادا کنه ، بعضی کلمه هایی رو که چند تا سین دارند یکیش رو می گه مثلا سوسیس می شه : ئوئیس ) خیلی هم با آهنگ قشنگی سلام رو می گه : ابروهاش رو می ده بالا ، سینش رو یه کم می کشه و کمی هم خنده همراش می کنه. کلن راهشو بلده که کی ها باید ازین سلاما بگه چون بلافاصله بعدش یک چیزی طلب می کنه که ...

* فتیله همیشه جزو برنامه های محبوب مهسا بود بخاطر آهنگاشون و شعراشون و مسخره بازی هاشون . اینجا هم ما دانلود می کنیم می بینه . میدونین چجوری می گه فیتیله؟ "لیلی یِله"

* الان یک ماهی می شه که مهسا اسم باباش رو هم صدا می کنه . مَمَد ( محمد) یک مدتی اون اوائل منو به اسم کوچیکم صدا می کرد و می گفت "اِی اَب" ، بعد شدم "ماما اِی یَب" . محمد هم کلن همیشه بابا بود. اما جدیدن که مهسا خانوم کارهاشون جدی تر شده و اوامرشون بی برو برگرد ، جفتمونو به اسم کوچیک صدا می کنه : اِینب و ممد ؛ اگه تاخیری از جانب ما صورت بگیره هم انقدر می گه و می گه و با صدای بلند داد می زنه که از رو می ریم و به هر چی که بگه گوش می دیم.

* بچه م خیلی پیتزا دوست داره. همین که می بینه چراغ فر روشن شده ، ذوق می کنه و با عشق فراوون خودشو به من می رسونه که "مامان پیزا؟" و کلی هم سرشو تکون می ده که واقعن پیزا داریم؟؟ و اونوقت من با کمال شرمندگی اعلام می کنم که نه مثلن شلغم پلو داریم با اسفناج تنوری و اونوقت دخترم درب و داغون بر می گرده به باباش می گه که "ماما پیزا نه ". شما بودین همون موقع واسه دخترتون پیتزا سفارش نمی دادین ؟ اما من اینکارو نمی کنم. در اینگونه مواقع بنده می رم یک سالاد بسیار زیادی درست می کنم و سر شام شلغما رو یه جوری با سالاد به خوردش می دم و بعدش می شینم کل بقیه سالادو خودم می خورم و اینجوری روحمو از عذاب وجدان نجات می دم. چون بابایی خونه ما تاکید دارن که ما باید بیشتر غذاهای سالم و بهداشتی بخوریم و کمتر فست فوود ؛)



                



پی نوشت: انقده تا حالا فیلم دانلود کردیم که با خودم فکر می کنم به جرم قاچاق فیلم و رعایت نکردن قوانین کپی رایت، میان ما رو شناسایی می کنن دیپورتمون می کنن.

اونموقع که تو خونه دانشگاه بودیم 3-4 بار اینترنتمون قطع شد . با دوتا لپتاپ دانلود می کردیم. بار اول که از محدوده مجاز زد بالا ، اینترنت قطع شد . ما که یک سوکت دیگه هم تو خونه داشتیم دوویدیم و کامپیوترو زدیم به اون یکی سوکت؛ بعد از بیست دقیقه ( زمان ردیابی سیستم به صورت اتوماتیک) اون هم قطع شد. فرداش که لپتاپمو آوردم دانشگاه ، اینترنت اتاقم هم قطع شد نه می تونستم پرینت بگیرم نه اتلووکم بالا میود .
بعد از دو سه بار سعی و خطا کاملن با شرایط کار آشنا شدیم. شبکه دانشگاه آی پی کامپیوترا رو شناسایی می کرد و اونوقت ما از هر لاین دیگه ای به اینترنت دانشگاه متصل می شدیم اون رو هم از کار مینداخت.
ما هم که نمی تونستیم از دانلود کردنمون بگذریم روش دیگه ای رو جایگزین کردیم ، با یک سوکت تا جایی که قطع می شد دانلود می کردیم، اونوقت تو اون مدت 2-4 روزه ای که دوره قطعی اینترنتمون بود، فقط 20-40 دقیقه اینترنت داشتیم دیگه. صفحه ها رو آفلاین باز می کردیم ،کابل اینترنت و می زدیم ،20 صفحه رو ریفرش می کردیم ، کابل رو در می آوردیم؛ سر می کردیم تا این دو سه روز تموم شه . کلن بگم ما 2 ماه خونه دانشگاه بودیم، 3 بار اینترنتمون قطع شد: 2بار هرکدوم دو روز. 1 بار 4 روز . احتمالن ملتی که بعد از ما اومدن برای 8 روزی اینترنتشون کار نمی کرده :)

اما اینجا(خونه جدید) ؛ پولشو می دیم پس دانلود می کنیم.




+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 13:54  توسط مامان | 
امروز داشتم فکر می کردم که هم موهام درد می کنه ، هم پام ، هم گردنم ، هم مغزم ، هم کمرم. خیلی بده نه ؟ دلمو خوش کردم که صبحها از دم در خونه تا دانشگاه 5 دقیقه سر بالایی رو پیاده می رم و ورزش می کنم.

حالا چیکار کنم نمی دونم ؟؟
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 18:24  توسط مامان | 
سلام ،

 

مهسا خانوم خوبِ خوبه.

از مهد که میاد کلی برامون از کارا و بازیهاش تعریف می کنه، شعرا و آوازاشونو می خونه ( ما هم تقریبن ۵۰٪ زبونشو می فهمیم)، شبا به عشق مهدکودک می خوابه ( ۱۰:۳۰-۱۱)، روزا زنبیل و سبدشو برمی داره می ره دده برام به به بخره(البته برای باباش مداد می خره)، دوست داره توی تمام کارا شرکت کنه، زمینا رو تی می کشه و جارو می کنه، لباسارو از ماشین لباسشویی در میاره و پهن می کنه ، توی تمام قابلمه ها غذا می پزه و برامون میاره؛ با این وجود هنوزم شیر می خوره و پوشکیه

با هم نقاشی می کشیم و پازل درست می کنیم، شعر می خونیم و حرف می زنیم، شبا با هم چایی میخوریم و فیلم می بینیم ، دست و صورتمونو می شوریم و دندونامونو مسواک می زنیم و زیاد همدیگه رو بوس می دیم و بغل می کنیم ...

بچه ام عین مامانش عاشق سالاده و بیرون رفتن رو خیلی دوست داره، عین باباش، آوازای سنتی دوست داره و طبعش لطیفه و عین تمام دخترای دنیا خیلی حرف می زنه و در ضمن به تیپ و ظاهرش هم اهمیت می ده و همه اش خودشو تو آینه چک می کنه.

 

این همون متکایی ه که دفعه پیش گفتم

 

 

در باب قضیه دلتنگی، همه می گن دو سه ماه اول اینطوره، جنبه های مثبتش رو ببین، به فکر چیزایی باش که بدست آوردی، نه از دست دادی... منم کلن چون آدم مثبتی ام و خیلی حرف گوش کن، سرم رو می اندازم پایین و با خودم می گم چشم، ای افکار متواری وسرگردان ، از این مغز مغشوش و لهیده من بیرون بروید و من را با مهسا و محمد و درس هایم تنها بگذارید.

سه ثانیه بعد دوباره یکی به من میگه: الهی بمیرم که من بهار تهرونو نمی بینم، الهی بمیرم که پنجره خونه مون رو به البرز باز نمی شه، الهی بمیرم که به این زودیها شمال نمی رم، الهی بمیرم که چقده دلم می خواد مریم و زهرا رو ماچ کنم، الهی بمیرم که چرا خورشید اینجا گرم نیست، خلاصه می گه می گه تا به مسائل اساسی تر می رسه.. الهی بمیرم که چرا وضع مملکت من با این همه سرمایه و استعداد اینطوریه، الهی بمیرم که "کنام پلنگان و شیران شده" و ...

شاید هم خیلی زوده برای اینکه نسبت به این سرزمین و زندگی اینجام احساس تعلق کنم ،فعلن که خیلی احساساتم متناقض و درهمند. البته من سعی خودمو می کنم که اینجا همه اش گل و بلبل باشه و از شیرین کاری های مهسا بنویسم

پی نویس: می دونین دیدن یک پژو ۴۰۵ توی خیابون یا گلاب به روتون (اسائه ادب نشه) یک آفتابه توی دستشویی دانشگاه چقدر ممکنه یه آدم رو شاد و شنگول کنه :)

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 16:4  توسط مامان | 
سلام به همه دوستای گلم که مدتیه صداشونو نشنیدم و ندیدمشون و ...

امروز مهسا و بچه های مهدشون، رفتن موزه حیوانات. فسقلی های قد و نیم قد،مثل متکاهای متحرک (از فرط لباس پوشیدن)، تیلیک تیلیک تو خیابونا راه میفتن، از این سر رودخونه می رن اونور رودخونه. خدارو شکر که امروز بارون و برف نیومد، هر چند اگه میومد هم در برنامه مهد هیچ تغییری ایجاد نمی شد، فقط من از صبح تا عصر هی نگران می شدم و حرص می خوردم.

راستی آفتاب تو شهر ما داره طولانی تر می شه و این خودش یعنی زندگی :)

پی نویس :دلتنگی چیزی نیست که بشه اونو پشت تمام کلمه های دنیا قایم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 17:8  توسط مامان | 
دوستای گلم و خانواده عزیزم،

سلام

ما الان یه هفته است که به سرزمین جدیدمون نقل مکان کرده ایم و فعلن داریم با سعی و خطا و تلاش زیاد، زندگیمون رو به حرکت می اندازیم. آزار دهنده ترین چیز، نبودن اوناییه که خیلی بهشون دلبسته ایم و دوستشون داریم.

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم!

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم!

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 19:4  توسط مامان | 
شما که سواد دارین

                 لیسانس دارین

                              روزنامه خونین

با بزرگون می شینین، حرف می زنین،

                                                   همه چی می دونین!

 

بگو از چیه که من دلم گرفته؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 2:38  توسط بابا | 
نمی دونم برای مهسا باید واکسن مننژیت بزنم یا نه؟ منشی دکترش (دکتر مرندی) می گفت نه، لازم نداره بزنی و اگه گفتن آنفولانزا هم بزنین، فقط اونو بزنه. از طرف دیگه زنگ زدم به این آدرسهای هلال احمری که کاروانمون مشخص کرده (هلال احمر شمیران)، زنه می گه تندتر حرف بزن کار دارم :| با سرعت می پرسم واکسن آنفولانزا بیایم بزنیم؟ میگه "آنفولانزا که نداریم برین فلان جا و ... اما بچه تو بیار مننژیت بزنه ".منم دیگه حوصله جرو بحث نداشتم. حالا دوباره باید صبر کنم ساعت 2 بشه زنگ بزنم مطب دکتر، باهاش عملیات واکسن رو چک کنم و بعد سرمون بندازیم بریم از کجای این شهر می تونیم واکسن آنفولانزا پیدا کنیم، بزنیم تا مشکلی پیش نیاد. حالا همه کارا ریخته توی همدیگه. 1شنبه دیگه ساعت 12 می ریم. کارام رو تا سه شنبه باید تحویل رئیسم بدم. باید به استادم زنگ بزنم و اوضاع رو براش شرح بدم. هنوز لباسامون (لباسای سفید احرام) آماده نیست. باید توی همین سه روزه حقوقمو بگیرم. سه شنبه همین هفته عروسی داریم(خودش یه پروژه است). کولر هنوزم خرابه. خانوادگی واکسن نزدیم. وسایل سفر. باید برای زهرا (خواهرم) فیلمهای مهسا رو بریزم که مامانم که دو هفته دیگه داره می ره پیشش با دست پر بره و هزار تا دیگه. آخه من چقده بدبخت و تنبلم که همه کارام باید بمونه ثانیه آخر...:(
+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 11:10  توسط مامان | 
دیروز دندون سیزدهم مهسا دراومد و آبجی تون می ره که دکترا بخونه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 10:17  توسط مامان | 
از اون جایی که بابایی خونه ما، مقدار زیادی ادیب تشریف دارند و خیلی دوست دارند مهسا خانوم، سعدی و حافظ و مولانا رو از همین بچه گی بشناسه و روح لطیف ادبیات فارسی تو وجودش جاری بشه ، از همان اوایل نوزادی برای مهسا خانوم حکایت سعدی و شعر حافظ می خوندند و با آوازهای زیباشون، هم بنده و هم ایشون رو مستفیض می کردند. البته باید اذعان کرد که، این شعر خوندن ها خیلی هم بی تأثیر نبوده و مهسا هم کم و بیش اهل آواز خوندن شده و یه وقتا خودش شروع می کنه به زبون خودش چه چه می زنه و...
اما شعرهایی که من از بچه گی براش می خونم بسیار متفاوته و کلن فرهنگ ایرانی میرانی سرش نمی شه، بیشتر فانتزی و بچه گانه است و گل و بلبل و بزن و برقص و....

اولین شعرهای مهسا اسب کرنگ بود که همیشه براش می خوندم ( معمولن موقع تعویض پوشک:) )و مهسا تقریبن 8 ماهه بود که رفلکس نشون می داد و بندهایی رو که *هی* داشت، با من می گفت:

اسب کرنگی را دیدم. توجنگلی تنها، هی ؛
رفتم جلو با بوس وناز ، کرنگ و زین کردم .
هی هی هی کرنگ بلا
تو یار قشنگ منی.
هی هی هی سمند طلا
تو اسب زرنگ منی.
وقتی پریدم رو زینش یهو پرید اسبم، هی.
...

شعر بعدی، ببعی بود:
ببعی میگه بع بع
دنبه داری نه نه
پس چرا می گی بع بع
مهسا *بع بع* و *نه نه* رو می گفت و تا مدتها اون قسمت سوم (بع بع آخر) رو هم *نه نه* می گفت که البته جدیدن اصلاحش کرده.

یه شعر دیگه که اون رو هم از زمان نوزادی می خوندم، شعر خروسه:
خروس خروس بله
زرد و ملوس بله
خروس خروس بله
تاج عروس بله
بیا بریم خونه مون، بهت بدم آب و دون
آآآ ی ی ی
به به چه خروسی، چه حیوون ملوسی
ببین بال و پرش رو ، ببین تاج سرش رو
چه خروس نازی ، واسه مرغا می کنه گردن درازی
......
مشارکت مهسا در این شعر به قسمت های *بله* و *آآآی ی ی* منتهی می شه و کلن جزو شعرهای محبوبشه.

توی این وسطا بود که شعرهای تولدت مبارک و اتل متل توتوله رو هم یاد گرفت که البته بچه ام طبق نسخه های خودش شعر ها رو می خونه:
ربابه رباری ربابه رباری (مبارک مبارک تولدت مبارک)
اده مده توتوده (اتل متل توتوله)
و ...

شعر جدیدی که 1.5 ماهی می شه که بلد شده عمو زنجیربافه که مهسا بله هاش رو می گه .از طرف دیگه قسمت بخور وبیا رو هم می گه: *بیا بیا* و صدای حیواناتش رو هم در میاره، چون بسیار استاد شده.

شعر دیگه ای که بابابزرگش بهش یاد داده (بابای بابایی)، شعر جمجمک برگ خزونه که مهسا توی این شعر فقط دستاشو روی دستای بابا یا باباییش می سابونه (آخه این شعر یه جور شعر بازیه که 2نفر دستاشون رو مشت می کنن و روی هم می ذارن و تکون می دن) و کلمه های خاصی رو نمی گه.

مهسا معمولن همه این شعرها رو با حرکات ریتمیک دست و سرش مخلوط می کنه و کلن شعر خوندن تبدیل به یک نمایش با حرکات موزون و دست و آواز تبدیل می شه که نمی دونم می تونه من و مهسایی رو به اون اهداف غایی بابایی در شناخت و یادگیری شعر فخیم و گرانقدر پارسی، برسونه یا نه :؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 10:49  توسط مامان |